#پرستار_عاشق_پارت_43
فکرم مشغوله کوروش و کامیار بود و خواهشی که کامیار ازم کرده بود تا از کوروش پرستاری کنم؛
نمیدونستم قبول کنم یا نه اما مثل اینکه، وضعیت خیلی جدی بود ک کوروش واقعا به من نیاز
داشت و کامیار هم همینطور ، وجدانم قبول نمیکرد که کامیار رو رد کنم نمیدونم شاید دلم قبول
نمیکرد که ردش کنم !
سریع از جام بلند شدم و گفتم که میرم پیش سامیار ، اروم وارد اتاقش شدم ؛ خواب بود و
گوشیش تو جیبش خودنمایی میکرد ، پاورچین پاورچین نزدیکش شدم و دستم رو دراز کردم تا
گوشیش رو بردارم که ، یه چرخ زدو برگشت سریع خوابیدم زمین ، کمی بعد سرم رو بلند کردم
اوف اخیش هنوز خواب بود باز دوباره خواستم دستم رو دراز کنم که چون سامیار باهام فاصله
داشت پام گیر کرد به فرش و افتادم رو سامیار ، ای به خشکی شانس
سامیار: اااااااخ یا خدا ترکیدم
خواستم کمی از گند کاریم کم کنم و گفتم
من : واااااااااااای سامیار مووووووش موووووش
همونطور داد میزدم و بالا پایین میپریدم
سامیار : کو اخه موش کو دختر
همون لحظه در باز شدو مامان و بابا و نیلو سراسیمه وارد اتاق شدن
بابا : چه خبرتونه
من : مووووووش
همون لحظه نیلوفر هم جیغ زنان شروع کرد به پریدن
مامان: اخه اینجا موش کجا بود
سریع پریدم بالای تخت که ،نیلو هم با من اومد ؛کمی بالا موندیم تا بابا و سامیار گشتن و اخر سر
گفتن
سامیار: اینجا هیچی نیست
بابا : راست میگه اشتباه دیدی نسترن
الکی نفس راحتی کشیدم و گفتم
من :باشه خیالم راحت شد بس من میرم
و به سمت اتاقم رفتم؛ ای لعنت بهت نسترن !چقدر دست و پا چلفتی هستی ، مثلا میخواستم
شماره ی کامیار رو کِش برم...
romangram.com | @romangram_com