#پرستار_عاشق_پارت_119

تو اتاقم نشسته بودم و فکر میکردم ، به کامیار ، به عشقمون ، به کسی که حالا به جای کار کردن
تو کمپ داشت درمان میشد ، نمیدونستم چیکار کنم ، خیلی سختی کشیده بودم کامیار اذیتم
کرده بود ، اما ازش دلخور نبودم . حالا که واقعیت رو فهمیدم بهش حق میدادم ، اون فقط بخاطر
اینکه به من آسیبی نزده باشه 3ماه رفته بود ، اون هنوزم به من وفادار بود و حالا نوبت من بود
عشقم رو ثابت کنم بهش ، اما مردم چی میگفتن ؟ خانواده ام چی میگفتن ؟ مهم نیس هرچی
میخوان بگن این زندگیه منه ، کامیار داشت درمان میشد بس مشکلی نبود ، من حاضر بودم به
پاش بشینم ، حتی اگه قرار باشه زندگیم داغون بشه و تقاص پس بدم ، تقاص دادن بخاطر عشق
هرچقدر هم که دردناک باشه لذت بخشه ! بس حالا لازم بود که برای اولین بار ریسک کنم و
خودم رو به دست سرنوشت و عشق بسپارم. دو واژه ای که در تضاد هم بودن اما نقطه ی مشترکی
داشتن سرنوشت عشق رو رقم میزد و عشق به دست سرنوشت بوجود می آمد . لبخندی زدم و
سریع آماده شدم ، بدو بدو از خونه خارج شدم و بدون توجه به مامان که میپرسید کجا به سمت
کمپ رفتم . وقتی رسیدم به کامیاری که پریشون بود و داشت انتظار میکشید زل زدم ، از
تصمیمم مطمئن بودم بس پیاده شدم ، اما کامیار انگار که دیگه امیدی به برگشتنم نمیدید ، وارد
کمپ شد که داد زدم
من : کااااامیار کجا میری ؟
با تعجب برگشت و بهم نگاه کرد ، لبخند خل و چلی زد و گفت
کامیار: فکر میکردم نمیای !
من : اونقدر بی وفا نیستم که تنهات بزارم تو هر شرایطی دوست داشتم دوست دارم و دوست
خواهم داشت حتی اگه همه عالم و آدم بگن اشتباهه
لبخندی زد و بغلم کرد ، با عشق زیر گوشم زمزمه کرد
کامیار: عاشقتم پرستار عاشقم !
*****************
سه سال بعد
با حرص رو به کامیار توپیدم
من : واااای کامیار بسه تو بچه رو وحشی میکنی چرا ؟
خندید و گفت
کامیار: عزیزم پسر خودمه خب چرا نمیذاری بازی کنم باهاش

romangram.com | @romangram_com