#پرستار_عاشق_پارت_118
من : اون شبی که تو شمال بهم گفتی که همه چی تموم شد داغون شدم بارون شدیدی اومد و
من تب کردم میون بی هوشی و هوشیاری متوجه شدم که کسی بهم چیزی تزریق کرد اما چون
داشتم بی هوش میشدم نفهمیدم کی بود روز بعد وقتی بیمارستان بودم دکتر بهم گفت که مواد
مصرف میکنم منی که خشکم زده بود تازه دوهزاریم افتاد که شب قبل بهم یکی مواد تزریق کرده
اعصابم خیلی داغون بود بعد اون تهدید هایی شروع شد و وقتی خونم رفتم مواد تو اتاقم بود
روزهای سختی رو گذروندم اما نتونستم در برابر مواد مقاومت کنم از طرفی دیگه روش رو نداشتم
که به تو چیزی بگم یا ازت بخوام من رو ببخشی اخه کی یه مردی رو که معتاده میبخشه و حاضر
باهاش زندگی کنه برای همین وقتی متوجه شدم که کار غزاله بوده به سامیار همه چی رو گفتم و
با کمک اون بود که غزاله و بابک بازداشت شدن و من به کمپ اومد تا ترک کنم و وقتی پاک شدم
دوباره باهات رو به رو بشم و ازت بخوام من رو قبول کنی از سامیارم خواستم چیزی بهت نگه
چون میترسیدم ازم بدتر متنفر بشی 3ماه بخاطر همین دوره ی درمانم نبودم و حالا اومدم تا
بهت همه چی رو بگم و ازت بخوام که من رو ببخشی چون من خیلی دوست دارم نسترن
با بهت بهم زل زده بود و درحالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت
نسترن: کامیار من …
نذاشتم ادامه بده و گفتم
من : الان هیچی نگو فکر کن به من به کامیاری که معتاد شده و تحت درمانه به اینکه دیگه غزاله
ای نیست که اذیتمون کنه و اگه باز هم با این شرایط دوسم داری ساعت 8همینجا منتظرتم اگه
هم نخواستی نیا و برو دنبال زندگیت درکت میکنم خوشبختیت آرزوی منه
با گریه سری تکون داد و باز با هم سوار ماشین شدیم ، تو راه هیچکدوم حرفی نزدیم و غرق در
افکارمون بودیم . نسترن رو جلوی در خونشون پیاده کردم و با خداحافظی به خونه برگشتم .
وقتی به خونه رسیدم کوروش گفت
کوروش: چیشد ؟ چیکار کردی ؟ چی گفت ؟
من : همه چی رو بهش تعریف کردم حالا تصمیم با خودشه
با بی حوصلگی به سمت اتاقم رفتم و منتظر موندم تا ساعت 8بشه ، ساعت 8مرخصیم تموم
میشد و باید به کمپ برمیگشتم ، اگر نسترن قبولم میکرد با شوق بیشتری به درمانم ادامه میدادم
تا زودتر خوب بشم .
"نسترن "
romangram.com | @romangram_com