#پرستار_عاشق_پارت_117

کوروش: حالا وقتشه کامیار پاشو من نسترن رو همونجوری که گفتم میارم سمت ماشینت
سری تکون دادم و از جام بلند شدم ، از مسجد خارج شدم و به سمت ماشین دویدم ؛ کمی بعد
کوروش و نسترن درحالی که میدویدن اومدم سمت ماشین ، طبق نقشه وانمود کردم که نمیتونم
نفس بکشم . نسترن با ترس وارد ماشین شد و گفت
نسترن: کامیار خوبی ؟
الکی خس خس کردم و سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم که گفت
نسترن : کامیار آروم باش نفس عمیق بکش
و شروع کرد به صدا زدن کوروش که ، همون لحظه در ماشینو قفل کردم و ماشین رو روشن کردم
.
نسترن که تو شوک بود به خودش اومد و داد زد
نسترن: چیکار داری میکنی در رو چرا قفل کردی کجا داریم میریم ؟
ریلکس گفتم
من : چاره ای جز این نداشتم که نقش بازی کنم و کاری کنم که تو با من حرف بزنی اگه این کار
رو نمیکردم حاضر نمیشدی که با من بیای تا واقعیت ها رو ببینی
با خشم گفت
نسترن : خیلی دروغگویی در رو باز کن لعنتی من باید برم نمیخوام به دروغ هات گوش بدم
من : نسترن ازت خواهش میکنم جان مادرت بهم فرصت بده تا واقعیت رو نشونت بدم بعد وقتی
بهم حق ندادی و نخواستی برو اونوقت منم قول میدم که دیگه مزاحمت نشم
نسترن: کجا داریم میریم ؟ چی میخوای نشونم بدی ؟
من : الان میرسیم میبینی
آروم شده بود ، با حرص به صندلی تکیه داد و اخماشو توهم کرد .
10دقیقه بعد جلوی در کمپ بودیم ، نسترن با تعجب به تابلوی کمپ خیره شده بود و گفت
نسترن : اینجا برای چی اومدیم ؟
من : پیاده شو میفهمی
با هم از ماشین پیاده شدیم و وارد حیاط کمپ شدیم ، چند نفری داخل حیاط بودن و با دیدنم
سلام کردن ، همه ی اینا تو این مدت کوتاه مثل دوست بودن برام ، منم با خوشرویی جوابشونو
دادم و رو به نسترنی که شوکه شده بود گفتم

romangram.com | @romangram_com