#پرستار_عاشق_پارت_116
کوروش : دِ میگم پاشو مرد گنده لنگ ظهره ، هرکی ندونه فکر میکنه چند ساله نخوابیدی ، پاشو
کار داریم
به سختی از جام بلند شدم و خمیازه ای کشیدم ، کوروش طلبکارانه داشت بهم نگاه میکرد !
خندیدم و گفتم
من : چیه خب پاشدم دیگه چرا اینجوری نگاه میکنی
کوروش : پاشو آماده شو یکم دیگه مجلس نسترن اینا شروع میشه
سری تکون دادم و از جام بلند شدم ، از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم . خیلی گشنه
ام بود ولی ، متاسفانه چون دیر بیدار شده بودم ، از صبحونه خبری نبود ،
با صدای بلند به مامان سلام دادم که ، کوروش محکم زد پس کلم و گفت
کوروش : بیشعور میگم زود باش حالا داره سلام میده
با اخم نگاهش کردم که حساب کار دستش اومد . مامان به کارهای ما خندید و گفت
مامان : کامیار جان برو تو یخچال پنیر هس لقمه بگیر بخور
سری تکون دادم و رفتم در یخچال رو باز کردم ، یه لقمه درست کردم و شروع کردم به خوردن .
تازه داشتم سیر میشدم و با لذت هر تیکه رو میجوییدم که کوروش با صدای بلند گفت
کوروش : کامیار برو لباس بپوش بریم
از خوردن دست کشیدم و به اتاقم رفتم تا لباس عوض کنم .
تو آیینه به خودم خیره شدم ، تقریبا مثل قبل خوشتیپ شده بودم . البته اگر لاغر شدنم و سیاهی
زیر چشمام و دندون های داغونم رو فاکتور میگرفتی ، تیپ مشکی بهم میومد ! میترسیدم ،
دلشوره عجیبی داشتم و نگران بودم که نسترن وقتی ، بفهمه من یه معتادم از من بدش بیاد ، یا
بخاطر ظاهرم دیگه من رو نخواد ؛ اما شنیدم که میگن اگه واقعا عاشقت باشه با هر چیزی تو رو
میپذیره امیدوارم که همینطور باشه ! بالاخره رضایت دادم و به پایین رفتم ، با مامان اینا از خونه
خارج شدیم و به سمت مسجد رفتیم .
با استرس همراه کوروش وارد قسمت مردونه تو مسجد شدم ، اولین کسی که متوجه شد سامیار
بود لبخندی بهش زدم ، اما اون با تعجب داشت نگاهم میکرد . به سمتشون حرکت کردیم و من با
سامیار و پدرش دست دادم ، سامیار با خوش رویی جوابم رو داد اما ، عمو فرهاد با تعجب نگاهم
کرد و یه سلام خشک و خالی داد ! با کوروش از بین جمعیت رد شدیم و یه گوشه نشستیم ؛ یک
ساعت بعد همه بلند شدند تا برن سرمزار ، کوروش نگاهی بهم انداخت و گفت
romangram.com | @romangram_com