#پرستار_عاشق_پارت_115

دایی : به به سلام آقا کامیار احوال شما مهندس
من : سلام دایی جان قربانت حالتون خوبه زندایی و پسردایی چطورن ؟
دایی : همگی خوبن پسرم سلام دارن شما چطورین ؟
تا خواستم جواب بدم مامان اومد تا گوشی رو ازم بگیره برای همین گفتم
من : تشکر دایی جان ، دایی مامان اومد گوشی رو میدم به اون با اجازه ات .
بعد از شام ، به بابا همه چی رو تعریف کردم و ازش خواستم ، اونم کمکم کنه تا ، نسترن رو راضی
کنم
بابا با شیدن حرفام ، دستی به ریشش کشید و با صدای بم گفت
بابا : کامیار پسرم ، هیچ کار خدا بی حکمت نیس خدا بنده هاشو امتحان میکنه و درس هایی
بهشون یاد میده ، من مطمئنم این کار خداست تا تو یاد بگیری ، محکم روی پاهات وایسی و برای
عوض کردنت بجنگی ، من مطمئنم از پسش برمیای و میتونی نسترن رو راضی کنی ، هیچوقت
فراموش نکن که فردا قطعا بهتر از حالا خواهد شد اگر تو بخوای
سری تکون دادم و دستشو گرفتم ، لبخند مردونه ای زد و چند تا ضربه رو شونم زد ، درحالی که
خمیازه میکشید گفت
بابا : برو بخواب دیره ، فردا روزه سختیه کار زیادی در پیش داری
من : چشم شبتون بخیر
بابا : شب بخیر
از جام بلند شدم و به سمت اتاق قدیمیم رفتم ، همه چیز عین سابق بود و تغییری نکرده بود ،
خاطره هام دوباره زنده شدن و حس خوبی بهم دادن ، روی تختم دراز کشیدم و سعی کردم مثبت
فکر کنم به فردا ، اونقدر فکر کردم ، به خودم ، به نسترن و آیندمون که چشام گرم شد و خوابم
برد .
صبح با صدای کوروش بیدار شدم که میگفت
کوروش : پاشو خرس گنده ، پاشو امروز روز مهمیه ، پاشو به خودت برس با این قیافه ی داغونت
نرو پیش نسترن
با حرص از زیر پتو نالیدم
من : چی میگی تو کوروش ؟ مثل رادیو کهنه داری ور میزنی دم گوشم
سریع پتو رو از روم کشید و با صدای بلند و حرصی گفت

romangram.com | @romangram_com