#پرستار_عاشق_پارت_114

من : امیدوارم که موفق بشم مرسی داداش
کوروش : خواهش میکنم
همون لحظه در باز شد و هیکل چهارشونه بابا نمایان شد ، به محض دیدنش بلند شدم و سلام
دادم ؛ با شنیدن صدام تازه توجه اش ، جلب شد و سرشو بلند کرد ، همین که چشمش بهم افتاد ،
با تعحب گفت
بابا : کامیار ؟ تو اینجا چیکار میکنی ؟
من : سلام بابا جان ، ناراحتی برم ؟
با حواس پرتی سرشو تکون داد و گفت
بابا : نه نه خوش اومدی پسرم ، فقط غافلگیر شدم
مامان و کتایون و کوروش هم به بابا سلام کردن ، بابا بعد از جواب دادن به اونا به سمتم اومد و
من رو پدرانه در آغوش کشید ! حس خوبی بود ، این که بعد از ماه ها پدرت بغلت کنه و بهت یاد
اوری کنه که ، باز مثل بچگی هات هواتو داره و مثل کوه پشتته . بعد از چند لحظه از آغوشش
بیرون اومدم و لبخندی زدم که گفت
بابا : کی اومدی ؟ این 3ماه کجا بودی ؟چرا ما فقط از سامیار یه کلمه شنیدیم که تو حالت خوبه
و دیگه ازت خبری نشد ؟ چرا اینکارو کردی پسر میدونی دلمون هزار تا راه رفت
کوروش با شنیدن حرفای بابا زد زیر خنده و گفت
کوروش : پدر من نفس بگیر ، یکی یکی بپرس بزار بیچاره بتونه جواب بده
بابا هم خندید و سری تکون داد ، در حالی که لبخند تلخی رو لبم بود گفتم
من : میگم همه چی رو بابا فعلا بیا بشین
همون لحظه باز درد عجیبی تو بدنم حس کردم و چشام سیاهی رفت ، دوباره رنگ ناخونام به
کبودی میزد و عرق کرده بودم ، میفهمیدم چه مرگمه اما میتونستم ، تحمل کنم سه ماه تو کمپ
بودم که بتونم توانایی همین جنگیدن رو داشته باشم ! بدون توجه به حال خرابم ، نفس عمیقی
کشیدم و کنار بابا نشستم که ، مامان و کتایون میز شام رو چیدن و همه به سمت میز رفتیم ؛
داشتم مرغ خوشمزه ی توی دهنم رو مزه مزه میکردم که ، تلفن خونه زنگ خورد ، مامان
میخواست بلند بشه که نذاشتم و درحالی که قاشقی پر از ، برنج رو تو دهنم گذاشتم ، از جام بلند
شدم و به سمت تلفن رفتم ، با دیدن شماره لبخندی زدم و جواب دادم ، به محض الو گفتنم ،
صدای مردونه ی شادش داخل تلفن پیچید که میگفت

romangram.com | @romangram_com