#پرستار_عاشق_پارت_113
متنفر بودم الانم حسابشو میرسم
به سمت در حرکت کرد که ، سریع جلوش رو گرفتم و با خنده گفتم
من : بشین سرجات دختر اونا تقاص کارشونو دارن تو زندان پس میدن چرا جو گیر میشی
بادش خالی شد و لبخند شیکی زد ، خیلی قشنگ بدون اینکه از ظاهر و اعتماد به نفسش کم کنه
، روی مبل نشست و در حالی که پا رو پا انداخته بود گفت
کتایون: خب باشه چون تو گفتی نمیرم ولی خدا شاهده اگه تو زندان نبود میرفتم هفت جد و
آبادش رو میاوردم جلو چشمش دختره ی چلمن
خندیدم و سری به نشانه ی تاسف تکون دادم ، کوروش که تا حالا ساکت بود یه دفعه پرسید
کوروش : حالا میخوای چجوری رابطه ات رو با نسترن درست کنی ؟ چطوری میخوای از دلش در
بیاری ؟در حق اون خیلی ظلم شده
من : راستش خودم هم نمیدونم ، امروز که به دیدنش رفتم خیلی سرد باهام رفتار کرد
کوروش : من مطمئنم هنوزم دوست داره فقط کمی نسبت بهت بی اعتماد و دلخوره خودم شاهدم
که کلی دنبالت گشت و چقدر زجر کشید
مامان با سر حرفش رو تایید کرد و گفت
مامان : راست میگه ، بیچاره چند بار اومد و تورو از ما پرسید و وقتی دید خبری ازت نداریم
گریش گرفت
لبخند تلخی زدم و گفتم
من : اما حالا از من متنفره
کوروش : نه متنفر نیس کامیار فقط میترسه و ازت دلخوره
من : خب میگی چیکار کنم ؟ کمکم کنید
کوروش : فردا شب هفت مادر بزرگشه میتونه فرصت خوبی باشه برای حرف زدن باهاش
من : اون حاضر نیس باهام حرف بزنه چجوری بگم بهش حرفامو ؟
کوروش : اگه نمیتونی باهاش حرف بزنی ، بهش نشون بده همه چی رو
من : یعنی چی ؟
کوروش : گوش بده تا بگم
*****
حرف کوروش که تموم شد ، با خوشحالی سری تکون دادم و گفتم
romangram.com | @romangram_com