#پرستار_عاشق_پارت_112
کوروش : آره داداش خوبم دکتر اصلانی هم دیگه ماهی یه بار میاد و وضعیتم رو چک میکنه دیگه
زیاد نیاز به مراقبت ندارم
من : خوشحالم که برادرم رو دوباره سرحال میبینم خداروشکر
داشتم به حرفم ادامه میدادم که ، باز دوباره لکنت زبانم شروع شد ، دستام عرق کرده بودن و درد
عجیبی داشتم حس میکردم ! من با توجه به حال بدم با نگرانی گفت
مامان : کامیار چیزی شده عزیزم ؟ حالت خوبه؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ظاهر خوبم رو حفظ کنم
من : خوبم مامان چیزیم نیس
کوروش چشمان مشکوکش رو ، روی من دوخته بود و حالاتم رو زیر نظر داشت ، اخرسر طاقت
نیاورد و پرسید
کوروش : کامیار چته تو ؟ چرا با لکنت حرف میزنی چرا اینقدر لاغر شدی ؟
دیگه وقتش رسیده بود که همه چیز رو به خانواده ام بگم ، باید میفهمیدن چه گندی به بار اوردم
و حداقل یه کمک کوچیک بهم میکردن !
من : همه چیز رو بهتون میگم فقط تا اخر به حرفام گوش بدین و چیزی نگید
همه سری تکون دادن و من هم شروع به تعریف کردن کردم ، از همه چی گفتم ، از اون روز که
نسترن فهمید من چه کاری باهاش کردم ، از اون وقت که غزاله تو حالت نیمه هوشیار و تب بهم
مواد تزریق کرد ، از اون تلفن ناشناس ، گفتم و گفتم تا رسیدم به جریان دستگیری غزاله و بابک ،
کمک سامیار به من ، بستری شدنم تو کمپ و تا چند ساعت پیش که به دیدن نسترن رفتم ؛ در
اخر هم اضافه کردم
من : همه ی این لکنت و تغییر ظاهر هم بخاطر اعتیادمه اما نگران نباشید دارم خوب میشم
مامان با چشمای اشکی بهم زل زد و گفت
مامان : الهی بمیرم برات چی کشیدی تو مامان فدات بشه که از اول زندگی همش بد اوردی
دستم رو روی دستش گذاشتم و با لبخندی تلخ گفتم
من : خدانکنه مامان جان همش بخاطر تصمیمات و انتخابات اشتباهم بوده اما مطمئن باش دیگه
اجازه نمیدم کسی زندگیم رو خراب کنه
کتایون یه دفعه مثل ، جت از جاش بلند شد و درحالی که داد و بیداد میکرد گفت
کتایون : من اگه اون غزاله رو نکشتم بخدا اگه جلومو بگیرید میزنمتون من از اول از این دختره
romangram.com | @romangram_com