#پرستار_عاشق_پارت_110

دکتر رحیم پور: سلام دخترم بیا بشین
سری تکون دادم و روی صندلی کنار میزش ، نشستم و پرسیدم
من : با من کاری داشتید دکتر ؟
دکتر رحیم پور : بله دخترم به گوشم رسید که ، چند دقیقه پیش ، حادثه ای تو بخش اتفاق
افتاده بین شما و یه آقایی میخوام برام توضیح بدی .
سرم رو پایین انداختم و با کمی مکث گفتم
من : چیز مهمی نبود ، کمی بین ما بخاطر مسائل خصوصی بحث پیش اومد ، اما قول میدم که
دیگه تکرار نمیشه
تک خنده ای کرد و روی صندلی چرخ دارش جا گرفت
دکتر : چشمات یه چیز دیگه میگه دخترم ! تو میگی مهم نبود اما چشمات میگن اونقدری مهم
بود که بخاطرش سرخ شدن
بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم ، چی میتونستم بگم وقتی حرف درستی میزد ؟! وقتی دید جوابی
نمیدم خودش ادامه داد
دکتر : میدونم سخته جواب بدی اما من اذیتت نمیکنم میتونی بری اما اون کامیار دویرانی که من
دیدم مطمئنم عاشقته
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم
من : شما از کجا میدونی ؟
دکتر : خبرها زود میرسه دختر خوب ، حالا پاشو برو به کارت برس
سری تکون دادم و با یه خداحافظی از اتاق بیرون اومدم .
"کامیار "
سخته ، تو خیابون بدون هیچ مقصدی ، بیهوده قدم بزنی ، با چه امیدی با نسترن رو به رو شدم ،
اما چشمای اون ، نفرت و کینه رو داد میزد ! حدس میزدم این اتفاق بیوفته ، حق داشت من
اشتباهات زیادی کرده بودم و حالا نوبت جبران بود ، فقط یک روز فرصت دارم ، تو این یه روز اگه
بتونم نسترن رو دوباره به دست بیارم ، همه چی عوض میشه و اما اگه نسترن باز منو نخواد ، با
زندگی خداحافظی میکنم و میشم همون کامیاری که ، مغرور و خشک بود ؛ از فکر بیرون اومدم و
به رو به روم خیره شدم ، بدون این که متوجه بشم به خونه امون اومده بودم ، چقدر دلم به مامان
و بابا و کوروش و کتایون تنگ شده بود ، نزدیک شدم و دستم رو روی زنگ گذاشتم ، کمی بعد

romangram.com | @romangram_com