#پرستار_عاشق_پارت_108

امیر : خانم زرین این آقا با شماست
من : مهم نیس نمیشناسمش
امیر : میخوایید به نگهبان خبر بدم بندازنش بیرون
من : نه نیازی نیست خودش میره
ایندفعه دیگه تصمیمم رو گرفته بودم ، تا حالا خیلی اذیت شده بودم و حالا نوبت کامیار بود ،
نمیخواستم ببخشمش من فرصت دوباره رو ، وقتی بهش دادم که به خونش رفتم تا ، همه چیز رو
درست کنم ، اما اون نبود و 3ماهه که نیس بس لیاقت شانس دوباره رو نداره . تو همین فکرا بودم
که با صدای بلند صدام زد و دستم رو از پشت کشید ! با این کارش ، همه دوباره با تعجب به ما زل
زدن ؛ امیر با این حرکت کامیار ، با عصبانیت گفت
امیر : آقای محترم چیکار میکنی ؟
کامیار از میان دندوناش غرید
کامیار: به تو مربوط نیس
امیر درحالی که تقلا میکرد ، کامیار رو از من دور کنه ، شروع به صدا زدن نگهبان ها کرد ، سریع
مانعش شدم و به نگهبان هایی که داشتن ، به کامیار نزدیک میشدن گفتم
من : مشکلی نیس ایشون غریبه نیستن !
نگهبان: مطمئنید خانم زرین ؟
من : بله میتونید برید
با رفتن نگهبان کامیار بهم نزدیک شد و با لحنی که ، توش تمنا و خواهش موج میزد گفت
کامیار: نسترن خواهش میکنم به حرفام گوش کن
من : برو کامیار برو
کامیار: نمیرم باید به حرفام گوش بدی من عاشقتم لعنتی
من : بسه کامیار دیگه بیشتر از این دروغ نگو داری بیشتر از چشمم میوفتی حالا هم برو وسط
بیمارستان وایسادی داری حرف میزنی همه نگاه میکنن
کامیار: به جهنم بزار نگاه کنن من .... من دوست دارم .... راس میگم
لکنت زبانش تو وسط حرفاش باعث شد که ، نگران بشم و ازش بپرسم
من : چرا تیکه تیکه حرف میزنی ؟
کامیار: اگه به حرفام گوش بدی علتش رو میگم

romangram.com | @romangram_com