#پرستار_عاشق_پارت_107
کلافه پوفی کردم و با صدایی که ، سعی در کنترلش داشتم گفتم
من : بله فکر کردم
امیر : خب جوابتون چیه ؟
امیر چند روز پیش ازم خواستگاری کرده بود و حالا ازم جواب میخواست ، با این حرفش دوباره
یاد کامیار افتادم ! یه روزی فکر میکردم کامیار ازم خواستگاری کنه اما حالا دکتر شایانمهر به
جاش بود ، چقدر عصبی شده بود وقتی من با دکتر شایانمهر برخورد کردم و افتادم تو بغلش ، اما
حالا اون تنهام گذاشته بود و من ازش عصبی و دلخور بودم ، بس منم حق زندگی داشتم ! اره من
چرا باید بختک بگیرم و تنها باشم ، وقتی که اون بدون فکر کردن به من رفته . با تکون دستی
جلوی چشمم به خودم اومدم !
امیر : خانم زرین میشنوید صدام رو ؟ !
من : آره آره ببخشید !
امیر : خب من منتظرم
خواستم جواب بدم اما ..... باورم نمیشد ، چیزی که رو به روم میدیدم ، خودش بود یعنی ؟ بعد سه
ماه ! چرا اینقدر لاغر و سست شده بود ؟ یه کامیار دیگه شده بود انگار اما ، من هرطور شده
میتونستم بشناسمش ! ظاهرا داشت دنبال من میگشت اما متوجه ام نشده بود ، لبخند شیطانی
زدم و گفتم حالا نوبت توعه انتظار بکشی آقای دویران !
امیر : چی گفتید نشنیدم ؟
با صدای امیر به خودم اومدم و با حواس پرتی گفتم
من : بریم تو بهتره اینجا سرده
سری تکون داد و پشت سرم راه افتاد ، قلبم دوباره مثل روز اولی که دیده بودمش شروع به تپیدن
کرد ، من همیشه وقتی میدیدمش کم میاوردم ، مگه میشد کم نیاوردن ؟ بعد 3ماه دوباره دیده
بودمش و اون داشت دنبال من میگشت ؛ اما اونقدر از دستش عصبی بودم که نمیخواستم سمتش
برم ! دلم بدجوری شکسته بود ، با یاد آوری عذاب هایی که کشیدم دستم ، ناخودآگاه مشت شد و
تند تر به راهم ادامه دادم اما ، صدای بم و محکمش مثل همیشه ، من رو به خودش جلب کرد
کامیار : نسترن صبرکن !
نه نه نباید ایندفعه تسلیم میشدم ، ایندفعه نوبت اون بود که درد بکشه نه من ، با سرعت بیشتری
به راهم ادامه دادم و دکتر شایانمهر هم پشت سرم راه افتاد ، و با تعجب گفت
romangram.com | @romangram_com