#پرستار_عاشق_پارت_106
فقط امیدوارم منو ببخشی عشقم !
"نسترن "
با بی حوصلگی ، شرح حال مریض رو نوشتم و از اتاق خارج شدم ، هیچ احساسی نداشتم ، همه
چیز برام بی معنی شده بود ، دیگه زندگی اون حالت خوش و شیرین خودش رو نداشت ، شایدم
من دیگه اون نسترن سابق نبودم ! دیگه اون نسترنی نبودم که فقط به کارش فکر میکرد ، حالا
دیگه دغدغه ام فقط شده بود کامیار ، هیچوقت فکر نمیکردم که یه روزی عاشق بشم و اینقدر
تغییر کنم ، حالا دیگه خیلی خوب میفهمیدم دلتنگی واقعی یعنی چی ! حالا که زندگی داشت
روی بدشو بهم نشون میداد ، دیگه نمیتونستم مثل سابق باشم ، حالا که تو قلبم عشق رشد کرده
بود نمیتونستم همون نسترن مغرور و محکم باشم ؛ نمیدونم چقدر از زمان گذشته بود اما ، وقتی
به خودم اومدم دیدم که جلوی در آسانسور ایستاده ام ، عقب گرد کردم و به سمت حیاط رفتم تا
هوایی بخورم ، 1ماهی میشد که دوباره به سرکارم برگشتم ، از اون شب به بعد که به خونه ی
کامیار رفتم ، هیچ خبری ازش نشد و من موندم و یه دنیا سوال و دلتنگی! 3ماهی هست که
ندیدمش ، صداشو نشنیدم و ازش خبری ندارم ، حتی خانواده ی خودشم نمیدونن کجاست ، بعد
از اشکار شدن حقیقت تو شمال ، وقتی به خودم اومدم دیدم که ، خیلی چیزا عوض شده ، خودمو
گم کرده بودم و داشتم به پرتگاه زندگی نزدیک میشدم ، تصمیم گرفتم به سرکارم برگردم و
مشغول بشم ، باید بالاخره از یه جایی شروع میکردم تا بتونم دوباره از جام بلند بشم ، خیلی جاها
دنبال کامیار گشتم اما نبود ، به قول شاعر : عالم پندار را گشتم ولی پیدا نشد
کوچه و بازار را گشتم ولی پیدا نشد ! همه چی به روال عادی برگشته بود و خوب پیش میرفت . تا
اینکه یه هفته پیش ، با شنیدن خبر فوت عزیز جون ( مامان بزرگم ) ، دوباره شکستم ! سخت بود
خیلی سخت بود ، سرنوشت درست وقتی که ، احساس میکردی خیلی بهت خوش میگذره یا از
دردی راحت شدی ، بدترین اتفاق هارو واست رقم میزد ، همیشه بین بد و بدتر رو باید انتخاب
میکردی ؛ نفس عمیقی کشیدم و هوای سرد زمستون رو تو ریه هام پر کردم ، سوز سردی با
صورتم برخورد میکرد و تنم رو به لرزه در می آورد ، دندونام رو روی هم فشردم و خواستم به
داخل برگردم که ، صدای دکتر امیر شایانمهر مانعم شد .
امیر :سلام خانم زرین تو این سرما اینجا چیکار میکنید
من : سلام اقای دکتر خواستم هوایی عوض کنم ، داشتم میرفتم تو
امیر : درباره ی پیشنهادم فکر کردین ؟
romangram.com | @romangram_com