#پرستار_عاشق_پارت_105

من : الو سلام سامیار خوبی منم کامیار
از زنگ زدنم تعجب کرده بود برای همین با صدای بلند و مشکوک گفت
سامیار: کامیار تویی ؟ چجوری زنگ زدی ؟ چیزی شده ؟
من : آره آره منم فقط چند دقیقه فرصت دارم صحبت کنم ، چرا دیگه خبری ازت نیس مشکلی
پیش اومده ؟ نسترن چطوره ؟
کمی من من کرد و آروم گفت
سامیار : کامیار راستش نسترن زیاد حالش خوب نیس
با این حرفش دلشوره ی عجیبی گرفتم و با نگرانی پرسیدم
من : چرا چیشده ؟
سامیار : مامان بزرگم فوت شده کامیار نسترن خیلی دوسش داشت برای همین یک هفته اس که
حالش خیلی بده مخصوصا که مدام به فکر توام میوفته و میپرسه که خبری ازت دارم یا نه دیگه
کلافه شده
لبخندی از این حس نگرانی نسترن ، نسبت به خودم ، رو لب هام نشست اما سریع به خودم اومدم
و به سامیار گفتم
من : سامیار الان نسترن کجاست ؟
سامیار : دوباره تو بیمارستان شروع به کار کرده و سرکاره
همون لحظه صدای مسئول پذیرش در اومد
مسئول: وقت تمومه زود باش
سریع رو به سامیار با جدیت و تاکید گفتم
من : خب سامیار گوش بده ببین چی میگم ! سریع بیا اینجا و برای من مرخصی ردیف کن من
باید نسترن رو ببینم
سامیار: مطمئنی کامیار ؟ آماده ای واسه این ؟
کامیار: آره آره زود باش وقتم تمومه قطع میکنم دیگه خداحافظ
سامیار: باشه دارم میام خداحافظ
گوشی رو سرجاش گذاشتم ، تشکری از آقا کردم و به اتاقم رفتم ؛ یک ساعت بعد ، سامیار با
خوشحالی اومد و گفت که مرخصیم ، واسه دو روز ردیفه ! ذوق زده از این خبر ، آماده شدم و با
سامیار از کمپ خارج شدیم ،با خودم گفتم :منتظرم باش نسترن دیگه دوری داره تموم میشه ،

romangram.com | @romangram_com