#پرستار_عاشق_پارت_104

پیش میرفت ، حالا که فقط کمی به خوب شدنم مونده بود ، نمیخواستم دست بردارم و باز بازی
رو ببازم ؛ سامیار همونطور که خواسته بودم ، از غزاله و بابک شکایت کرده بود و طی باز جویی
هایی که ، پلیس با من انجام داد ، هردوی اونا بازداشت شدن ، این تازه اولشه بازی میسازم خفن
که آخرش همه بد ها رد بدن ! از سامیار خواسته بودم ، چیزی به نسترن نگه تا خودم ، به موقعش
بگم و ازش بخوام باهام بمونه . سامیار هر از گاهی ، بهم سر میزد و میگفت که نسترن دائما حال
منو ازش میپرسه ، به خانواده ی خودمم فقط گفته بودم که ، نیاز به تنهایی دارم و به وقتش
برمیگردم ؛ همینجوری با بی حالی رو تخت افتاده بودم و به دیوار خیره شده بودم که ، صدای هم
اتاقیم مجتبی توجه ام رو جلب کرد !
مجتبی : فکر میکردم بعد از 3ماه بالاخره به اینجا عادت کرده باشی اما نه هرروز برات سخت تر
از دیروزه ، اما این خیلی خوبه که اراده ات بالاست برای همین سریع بهبود پیدا میکنی !
نگاه غمگینی بهش کردم و با لبخندی تلخی رو بهش گفتم
من : سختیش و عادت نکردنم بخاطر دلمه که طاقت ندیدن یکی رو نداره
مجتبی : بس بدجوری عاشقی تو داداش
سری تکون دادم و باز به دیوار رو به روم زل زدم ، هیچکس نمیتونست حال دلم رو درک کنه ،
سه ماه بود نسترن رو ندیده بودم و این خودش یه درد بزرگتر بود ! اما خیلی کم مونده بود ، دیگه
داشت تموم میشد ، همه ی سختی ها و درد ها ، فقط من میموندم و نسترن و عشقمون .
آرامبخش اثر کرده بود و دیگه درد نداشتم ، همینجوری بیکار نشسته بودم ، ساعت ملاقات بود و
من باز هیچکس رو نداشتم که ، برای دیدنم بیاد ، حتی سامیار هم چند روزی بود نمیومد ، یه
لحظه فکری به ذهنم رسید ، از تخت پایین اومدم و سلانه سلانه ، به سمت پذیرش رفتم ،
مسئولش با دیدنم دوتای ابروشو ، بالا انداخت و با تعجب گفت
مسئول : چیزی میخوای ؟
من : میتونم یه تماس بگیرم ؟
مکثی کرد و با اخم گفت
مسئول : اره اما زود تموم کن
سری تکون دادم و تلفن روی میز رو به سمت خودم کشیدم ، شماره ی سامیار رو گرفتم و منتظر
موندم جواب بده
سامیار : بله ؟

romangram.com | @romangram_com