#پرستار_عاشق_پارت_103

، عشقم نسبت بهش بیشتر از هرچیزی بیشتر بود و نمیخواستم برای بار دوم شکست بخوره .
با ظاهری خیلی ساده ، از خونه بیرون زدم و به سوالای مامان که هی میگفت کجا ، توجهی نکردم
! سوار ماشین شدم و خونه ی کامیار رو در پیش گرفتم . " من همان دختر عاشقی بودم که غافل
از هرچیزی برای دوباره بدست اوردنت راهی خیابان ها شده بودم بی خبر از اینکه تو خیلی وقته
رفتی "
زنگ در رو محکم فشردم و منتظر موندم ، اما کسی در رو باز نکرد ، کلید رو از کیفم بیرون اوردم
و در رو باز کردم ، هیچکس خونه نبود و وضع خونه بهم ریخته بود ، دلشوره ی عجیبی بهم دست
داد ! گوشیمو برداشتم و به کامیار زنگ زدم ، اما هیچ جوابی جز بوق های متعددی که ، تو گوشم
میپیچید نگرفتم . با نا امیدی و حرص از خونه خارج شدم و در رو بهم کوبیدم ، با سرعت رانندگی
میکردم و میخواستم هرچه زودتر به ، خونه برسم . وقتی به خونه رسیدم سامیار خونه بود ، سریع
به سمتش رفتم و با لحنی جدی رو بهش گفتم
من : سامیار میدونی کامیار کجاست ؟
کمی من من کرد و با شک گفت
سامیار : نه چه بدونم عزیزم
من : شرکت نیومده ؟
چشماشو تو کاسه چرخوند و باز با تردید گفت
سامیار: نه نسترن من چیزی نمیدونم از من چیزی نپرس
من : دروغ نگو سامیار من از حالتت میفهمم تو یه چیزی میدونی خواهش میکنم بگو کجاست !
کلافه از جاش بلند شد و همونطور که میرفت با تحکم گفت
سامیار: گفتم چیزی نمیدونم ابجی سوال پیچم نکن
با نگرانی و غم به رفتنش نگاه کردم ، من مطمئن بودم کامیار اتفافی براش افتاده ...
"کامیار "
از درد نعره ای کشیدم و به تخت چنگی زدم ، نمیدونم چند وقت بود دقیقا ، ماه ها یا سالها ؟
فقط میدونستم مدتی هس که ، تو این کمپ ، بین آدمهایی که درد هاشون و هدف هاشون ، با
من مشترک بود ؛ داشتم روز هام رو میگذروندم ، میون درد و خماری ، یکدفعه تو آرامش عجیبی
فرو رفتم ! لعنتی بازم آرامبخش ، کارم شده بود همین ، درد میکشیدم و داد میزدم ، در آخر با
آرامبخش به خواب میرفتم ! اما باز هم کم نیاورده بودم ، حالا که همه چی داشت طبق خواستم

romangram.com | @romangram_com