#پرستار_عاشق_پارت_102

شعر نمی خواهد ...
قلبی میخواهد، از یخ
که گرمای نگاهت هم، ذوبش نمیکند ...
این آینه، فقط دروغ میگوید
پس شعر نمیگویم، ...
دیگر
نمی بخشم ...
به حرمت تمام دلواپسیهای پاییزی ام ...
میگن دوستت رو موقع سختی هات بشناس ، وگرنه انسان هایی که تو شادیات ادعای دوستی
میکنن زیاده ، زندگی همیشه مطابق میل تو پیش نمیره اما مطمئن من باش که حال دنیا همیشه
یکسان نمیمونه !
زمین گرده میچرخه .
ماشین رو تو حیاط کمپ پارک کردم و پیاده شدم ، اینجا بود آینده ی من ؟ آینده ای که فکر
میکردم با نسترن باشه اما حالا ، خودم رو تو حیاط کمپ اعتیاد میدیدم ، پله ها رو یکی یکی بالا
میرفتم تا به سالن برسم ، آدم هایی که به سرنوشت من دچار بودن ، خیلی زیاد بودن و با ترحم
نگاهم میکردن ، منم وقتی چشمم بهشون میخورد با تعجب بهشون زل میزدم! یعنی منم مثل اینا
بودم ؟ ظاهرشون وحشت رو تو دلم مینداخت ، یعنی منم داشتم مثل اینا میشدم ؟ اونقدر حواسم
به اونا پرت بود که ، متوجه اخرین پله نشدم و پام گیر کرد ، داشتم میخوردم زمین که تعادلمو
حفظ کردم ! یه پسر تقریبا 20ساله با دیدن این صحنه با صدای بلند خندید ؛ دندون های ریخته
اش باعث شد چشام از تعجب گرد شه !خدایا خودت کمک کن من نمیخوام به روز اینا بیوفتم .
"نسترن "
چشام رو اروم باز کردم ، خمیازه ای کشیدم و به اطرافم نگاه کردم ، روی مبل خوابم برده بود و
مامان روم پتو کشیده بود ، از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم ؛ وارد اتاق که شدم ، چراغ صفحه ی
گوشیم که داشت چشمک میزد ، توجه ام رو به خودش جلب کرد! سریع از رو تخت برش داشتم
و روشنش کردم ، (یک تماس بی پاسخ از کامیار ) قلبم با دیدن اسمش شروع بندری رقصیدن
کرد ، با خوشحالی به سمت کمدم رفتم تا آماده بشم . همونطور که مامان گفته بود ، میخواستم
یه شانس دیگه بهش بدم ، اون حق این رو داشت ! میخواستم به خونه اش برم و باهاش اشتی کنم

romangram.com | @romangram_com