#پرستار_عاشق_پارت_101
داشتن نگاهم میکردن ، پوزخندی زدم و گفتم
من : چیه ترسیدید ؟
غزاله : میخوای چیکار کنی ؟
تو چشماش ترس موج میزد ، زمین گرده میچرخه غزاله خانم ! با نگاهی تهدید آمیز و مشکوک
گفتم
من : کمی بعد میفهمید !
یه ربع بعد سامیار جلو در بود ، یه ربعی که مثل سالها برام گذشت ، زنگ در که به صدا دراومد
غزاله خواست بره ، در رو باز کنه که ، اجازه ندادم و خودم در رو باز کردم ؛ سامیار بلافاصله با
دیدنم گفت
سامیار: سلام داداش اینجا دیگه کجاست ؟ برای چی صدام کردی ؟
من : سلام بیا تو میفهمی
وقتی وارد شد ، با تعجب به غزاله و بابک زل زد که گفتم
من : خب سامیار مطمئنم که خیلی کنجکاوی بدونی چرا اینجایی الان بهت میگم
همه چی رو از اول براش توضیح دادم و در اخر گفتم
من : سامیار ازت میخوام برادری در حقم بکنی میدونم چیز زیادی میخوام حتی لایق خواهرتم
نیستم با این شرایط اما بهت نیاز دارم
سامیار: این چه حرفیه کامیار بگو حتما
من : میخوام برم کمپ و درمان بشم ، خواهشم از تو اینه که هردوی اینارو به کلانتری ببری و
بگی که باعث اعتیاد من شدن بالاخره باید سزای کارشون رو ببینند
سامیار: البته داداش حتما
بابک و غزاله با شنیدن این حرفم ، شروع به داد و بیداد و التماس کردن ، اما بدون توجه از خونه
خارج شدم و به سمت کمپی که میخواستم برم حرکت کردم . گوشیمو برداشتم و به نسترن زنگ
زدم، میخواستم برای بار اخر صداشو بشنوم چون میدونستم هیچوقت من رو نخواهد بخشید ، اما
زهی خیال باطل جواب نداد ! گوشیم رو خاموش کردم و به راهم ادامه دادم .
نمی بخشم
شاعر سعید پروانه
نبخشیدن،
romangram.com | @romangram_com