#پرستار_عاشق_پارت_100

با اعتراف عشقم بهش داده بودم !
اون دنبال یه سرپناه میگشت تا ، هرطور شده از گذشته اش اون رو در امان نگه داره و یه بازیچه
که باهاش تورو اذیت کنه ، و اون من بودم ! اوایل فکر میکردم عاشقمه یا حداقل بهتره بگم اون
اینجوری نشون میداد ، اما بعدها فهمیدم الکیه ولی اونقدر عشق چشمم رو کور کرده بود که
اعتراضی نکردم و بهش گفتم مهم نیس دوسم داره یا نه ، فقط ماله من بشه کافیه ؛ اونم از این
ضعفم استفاده کرد و گفت شرط هایی داره ، یکیش اینه که تورو اذیت کنم و دوم این که تو
کارش دخالت نکنم و بهش نزدیک نشم ، منم قبول کردم و اون روز به روز از من استفاده کرد ، از
طریق اطرافیان و پول من باعث اعتیاد تو شد و من رو هم همبازی خودش کرد ، همه ی داستان
از این قراره کامیار !
از حرفاش چشام چهارتا شده بود ، باورم نمیشد غزاله این همه پست فطرت باشه ، 4سال پیش
احساسات من رو به بازی گرفت و حالا نوبت بابک بود . بابک نفس عمیقی کشید و با بغض ادامه
داد
بابک : اما حالا میفهمم فقط بازیچه بودم براش و ارزش هیچی رو نداشته !
دیگه طاقت این همه ، فساد و دروغ های غزاله رو نداشتم ، محکم و قاطع رو به هردوشون گفتم
من : هردوی شما یه خیانتکارید هردوتون باید تقاص تمام دردهایی رو که من کشیدم بدین ، به
هردوتون نشون میدم که من کی هستم حالا نوبته منه !
گوشیم رو از جیبم در اوردم و شماره ی سامیار رو گرفتم ، اون تنها کسی بود که بعد از کوروش
کمکم کنه ، نمیخواستم کوروش رو با وضع بیمارش به اینجا بکشونم و ازش چیزی درخواست کنم
؛ سامیار بالاخره دقیقاوقتی که میخواستم قطع کنم جواب داد
سامیار: جانم داداش ؟
من : الو سلام سامی داداش یه خواهش دارم لطفا هرچه سریع تر خودتو به ادرسی که میگم
برسون
سامیار با صدای نگران و شکاک از لحن صدام گفت
سامیار: چیزی شده ؟
من : نه فقط خودتو برسون
سامیار: باشه ادرسو بگو
....ادرسو گفتم و قطع کردم با لبخندی ناشی از پیروزی ، زل زدم به بابک و غزاله ای که ، با ترس

romangram.com | @romangram_com