#پرستار_من_پارت_52
_«ممنونم...»
_«برای حساب و کتاب رفتید؟»
_«بله... اما راستش...»
نمی دونستم چطور بگم؟ چی بگم؟ ای بابا من چیکار کنم؟
_«چیزی شده؟»
_«نه... راستش به اصرار خانم کیانی و البته تمایل خودم به خوب شدن شهاب می خوام دوباره برای کار برم... اما نمی دونم چطوری باید این کار رو بکنم... شما باهاش حرف می زنید؟
خندید و گفت:_«خب چرا از اول قبول نکردید؟ آهان می خواستید کلاس بزارید!»
زبون درازی کردم و خواستم بگم به تو چه مربوط... اما به خودم تشر زدم یگانه کارت گیرشه...
صداش اومد:_«ببینم چکار می تونم بکنم! بهش زنگ میزنم!»
تند گفتم:_«چی می خواید بگید؟»
_«نترسین... نمی گم یگانه خانم گفت... یه جوری می گم که متوجه نشه شما خواستید... نمی دونم... بهتون خبر می دم.»
_«مرسی... خداحافظ»
_«خداحافظ»
تلفن رو قطع کردم...
******
اه استرس دارم... یکی، دو ساعت از زنگی که به سهند زدم می گذره اما هنوز جوابشو بهم نداده... خدا من چه کار کنم؟ نکنه بره آبرومو ببره و شهاب فکر کنه عاشق چشم و ابروی کجش شدم؟ حالا چشم و ابروش هم زیاد کج نبودا... من زیادی فکرم کج بود... با صدای گوشیم یه متر از جا پریدم... اس ام اس بود... اه حتما این ایرانسل بی شعوره حتما... یارو اینقدر بی کاره هی بهم اس میده با شارژ یه میلیون تومن صدتومن برنده می شی... یکی نیست بگه خب وقتی من یه میلیون شارژ کنم صد تومن کجای کار به دردم می خوره؟!
romangram.com | @romangram_com