#پرستار_من_پارت_37

فکر کنم فهمید تعجب کردم چون گفت:_«شهابم...»
_«نه پس فکر کردم کارگر جدید استخدام کردی...»
_«زبونت هنوز کوتاه نشد؟»
_«نچ... قرار بود کوتاه بشه مگه؟»
نفس عمیقی کشید و گفت:_«مگه نیومدی برای تصفیه حساب؟ صبر کن تا پولتو بیارم...»
دست به سینه مثه طلبکارا ایستادم... با یه پاکت اومد و گفت:_«بفرما... اینم حقوقت...»
تشکری کردم و خواستم برم که با صداش ایستادم.
_«نمی خوای دیگه برای کار بیای؟»
برگشتم و بهش نگاه کردم... توی چشماش زل زدم... گفتم:_«مشخص نیست که دیگه نمیام؟»
_«نه... رو پیشونیت نوشتی؟ چرا نمی بینم؟»
لبخندمو خوردم و گفتم:_«یه لطفی می کنید؟»
_«بله... چی؟»
_«از امشب لطف کنید توی ظرف پنیر نخوابید...»
اول نگرفت... بعدش با حرص گفت:_«از کجا می دونی من اونجا می خوابم؟»
_«آخه حس می کنی زیادی گوله نمکی...»
بعدش هم با لبخندی که نشونه ی پیروزیم بود رفتم بیرون و با آرامش درو بستم... آخیش... حالشو گرفتم...»

romangram.com | @romangram_com