#پرستار_من_پارت_272

_«به سلامتی مادر...»
شهاب گفت:_«پس با اجازه...»
بعد رو به من ادامه داد:_«برو اتاقت وسایلت رو جمع کن...»
نگاه خطرناکی بهش کردم البته دور از چشم نازی خانم و بلند شدم تا به اتاقم برم که همون موقع بابک از اتاقش خارج شد و سلامی کرد... منم جوابشو دادم که رفت پیش شهاب نشست.
_«سلام آقا شهاب... خوبی؟»
_«سلام... بله به لطف شما...»
با بستن در اتاقم دیگه صداشون نیومد... تند تند لباسامو از کمد خارج کردم و ریختم توی چمدون... مسواک و لوازک آرایشیم هم از روی میز برداشتم و همه رو ریختم توی کیفم... اصلا حوصله ی این که برم خونه ی غریبه رو نداشتم!
بعد از جمع کردن وسایلم جعبه ی کادوپیچ شده ای که برای نازی خانم خریده بودم رو برداشتم و با ساک و کیفم از اتاق خارج شدم... شهاب با دیدنم بلند شد و چمدون رو از زمین برداشت... با اجازه ای گفت و رفت بیرون تا چمدون رو توی ماشین بذاره که بابک هم همراهش رفت... منم رفتم به سمت نازی خانم و گفتم:_«ببخشید نازی خانوم... این مدت طولانی خیلی اذیتتون کردم... دروغ گفتم و شما به روم نیاوردید...»
دستی روی سرم کشید و گفت:_«این چه حرفیه؟ مهمون حبیب خداست... هر کاری کردم به خاطر این بود که از همون اول مهرت به دلم نشست... ایشالا یه عمر با عشق به زندیگت ادامه بدی... هیچ وقت از مردت غافل نشو... نذار ازت دل سرد بشه... نذار حس کنه زندگیش یک نواخت شده... اگه این بلا سرت بیاد واویلا می شه... همیشه خونه ات رو آباد نگه دار... همیشه مراقبش باش... تو سختی ها یارش باش و هیچ وقت بهش پشت نکن... حواست باشه که شوهرته که همیشه باهاته البته اگه خودت بخوای و کاری کنی که بمونه... وگرنه تا عمر داری تنهایی... هر چقدر هم دورت شلوغ باشه و همدم نداشته باشی تنهایی...»
خم شدم تا دستشو بب*و*سم که سرمو توی بغلش گرفت و گفت:_«گذشته از این حرفا، بازم بیا پیشم... نری دیگه پشتتو نگاه نکنی... مثل علی بی معرفت نباش!»
چشمی گفتم که همون موقع شهاب و بابک اومدن داخل... با بابک هم خداحافظی کردم و معذرت خواستم... شهاب هم از نازی خانم تشکر کرد و بعد از حدود یه ربع که داشت نصیحتمون می کرد و قول گرفت که بیایم پیشش سوار ماشین شدیم و راه افتادیم... توی ماشین با عصبانیت گفتم:_«چرا برای خودت برنامه ریختی؟»
برگشت به سمتم و با تعجب گفت:_«چی می گی یگانه؟»
_«روبروتو نگاه کن!»
تعجب کرد از این که اینقدر عصبانی بودم... روبروشو نگاه کرد و گفت:_«حالا می گی چی ناراحتت کرده؟»
_«چرا می خوای منو ببری جایی که هیچ کسو نمی شناسم... نمی گی شاید من با دوستات راحت نباشم؟»
دو، سه ثانیه مکث کرد و بعد با خنده ی بلندی گفت_«دیوونه! چه عصبانی می شه...»

romangram.com | @romangram_com