#پرستار_من_پارت_273
با دیدن خنده اش عصبانی تر شدم و گفتم:_«شهـــــــــــــاب!»
دوباره به سمتم برگشت و گفت:_«گل من... خانومم... کم تحمل من... خوشگلم... عمر من... زندگیم... یگانه ی من اینو گفتم که یه وقت ناراحت نشه داریم می ریم هتل!»
با تعجب در حالی که کمی ناراحتیم رفع شده بود گفتم:_«مگه می خوایم بریم هتل؟»
با نوک انگشت به بینیم زد و گفت:_«آره! تویی که این قدر کم طاقتی و نمی ذاری برات توضیح بدم کوشولو!»
رومو به سمت پنجره کردم که گفت:_«دیگه چی شده؟»
بهونه ای نداشتم اما می خواستم کمی خودمو لوس کنم برای همین گفتم:_«خیلی بده که همش دروغ می گی...»
خندید و گفت:_«تو هی از این عاشق بیچاره ایراد بگیر!!!»
*****
چشمامو که باز کردم یه لحظه نفهمیدم کجام... بعد از کمی فکر کردن با دیدن اتاق یاد این افتادم که دیشب اومده بودیم هتل... شهاب نبودش... یه لحظه ترسیدم و فکر کردم شاید مثل این فیلما رفته باشه و با یه نامه ترکم کرده باشه... اما با دیدن شهاب که از حمام اومده بود بیرون خیالم راحت شدم و با صدای بلند زدم زیر خنده...
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:_«آخی من پول ندارم...»
خنده امو جمع کردم و با تعجب گفتم:_«برای چی؟»
_«برای درمان تو!! دیوونه شدی رفت... بابا گفتیم ذوق کن که عاشقت شدم... ولی نه اینقدر که کارت به دیوونه خونه بکشه!»
بالش رو برداشتم و به سمتش پرت کردم که گرفتش و به سمتم دوید... خواستم فرار کنم که بالش رو روی شکمم گذاشت و گفت:_«بگو غلط کردم تا ولت کنم...»
_«ولم کن تو رو خـــــــــدا»
_«نه بگو غلط کردم!»
با لجاجت گفتم:_«نمی گم...»
romangram.com | @romangram_com