#پرستار_من_پارت_271

وقتی حساب کرد جعبه ی لباس رو از فروشنده گرفت و با هم رفتیم بیرون...
_«چرا این لباس رو گرفتی؟»
با اخم به سمتم برگشت و گفت:_«کی گفته جلوی کسی می پوشیش؟ مگه شوهرت دل نداره؟ نمی شه برای من لباس خوشگل بپوشی؟»
بعد هم با قهر روشو کرد اونور... دستمو دور بازوش حلقه کردم و گفتم:_«قهر قهرو...»
_«تو فکر می کنی اینقدر بی غیرتم که بذارم این لباسو جلوی کسی بپوشی؟»
ابرویی بالا دادم و برای این که از دلش در بیارم گفتم:_«من غلط بکنم به آقامون بگم بی غیرت...»
خندید و گفت:_«عزیزم چی احتیاج داری؟ سوغاتی گرفتی؟»
_«آره تقریبا همه چیز گرفتم...»
کمی دیگه هم توی پاساژ گشت زدیم و بعد به رستوران رفتیم... بعد از خوردن غذامون رفتیم خونه که دم در به شهاب گفتم:_«تو می ری هتل دیگه؟»
_«حالا بریم تو فعلا...»
روم نشد بگم "نیا داخل" چون من خجالت می کشم... بنابراین باشه ای گفتم و بعد از این که نازی خانم درو باز کرد رفتیم داخل، نازی خانم گفت:_«شام خوردید پسرم؟»
روی صحبتش با شهاب بود برای همین من چیزی نگفتم و شهاب گفت:_«بله مادر جون... اومدیم وسایل یگانه رو جمع کنیم که دیگه رفع زحمت کنیم...»
با تعجب به شهاب نگاه کردم... یعنی چی؟ قراره کجا بریم؟
_«چرا مادر؟ خب همین جا می مونید دیگه... کجا می خواید برید؟»
رفتیم داخل و شهاب ادامه داد:_«نه دیگه خیلی این چند وقته زحمت دادیم... امشب رو می ریم خونه ی یکی از دوستام چون خیلی اصرار کرد فردا صبح هم عازم تهرانیم...»
از این که بدون مشورت با من برای خودش برنامه می ریخت حرصم گرفته بود... البته خب نمی شد جلوی نازی خانم بگم من از هیچی خبر نداشتم... برای همین حرصم رو با مشت کردن دستم قایم کردم...

romangram.com | @romangram_com