#پرستار_من_پارت_270
با این حرفش تعجب کردم... یعنی شهاب با پوشیدن این لباس ها مشکلی نداشت؟ به اتاق پرو رفتم و لباس رو با بدبختی تنم کردم... زیپ لباس پشت بود و فقط تونستم یه مقداریشو ببندم... ناچار درو کمی باز کردم و شهاب رو صدا زدم که اومد و گفت:_«جانم؟ پوشیدی؟»
_«شهاب بیا زیپش رو کامل ببند...»
لبخندی زد و اومد جلوتر... زیپ رو به نرمی بالا کشید و گفت:
_«بچرخ ببینم...»
تازه متوجه بالای لباس شدم... خیلی باز بود و تقریبا تمام پشت و جلو پیدا بود...
با خجالت دستمو روی سینم گذاشتم و گفتم:_«برو دیگه... دیدیش دیگه!»
_«ای بابا... بذار ببینمش توی تنت... حالا که می خوام اینقدر پول بدم حداقل رضایت داشته باشم ازش!»
_«مگه قراره بخریمش؟»
اوهومی کرد و دستمو گرفت... با دستش چرخم داد و منم ناچار چرخی زدم... هنوز هم کمی ازش خجالت می کشیدم... سرشو نزدیک آورد و گفت:_«فرشته که نه... ماه هم نه... توی این لباس از خورشید هم درخشان تر شدی خوشگل من!»
سرمو پایین انداختم و گفتم:_«برو دیگه... می خوام لباسمو عوض کنم...»
ازم کمی فاصله گرفت و گفت:_«چشم خانومم... منتظرتم...»
با شنیدن حرفاش، دیدن کاراش، کلا با دیدن رفتاراش لحظه به لحظه بیشتر عاشقش می شدم و بیشتر از قبل ممنون خدا بودم... واقعا عشق ما یه معجزه بود... لباس رو در آوردم و بعد از پوشیدم لباس های خودم از اتاق پرو خارج شدم... شهاب گفت:_«همینو می بریم آقا...»
_«خوشحالم که خوشتون اومده... بدید تا براتون توی جعبه بزارم...»
لباس رو دادم دست فروشنده و به شهاب آروم گفتم:_«شهاب من این جور لباسا رو نمی پوشم!»
اخمی کرد و گفت:_«شششش بعدا صحبت می کنیم...»
کارتشو از جیبش در آورد و گفت:_«بفرمایید...»
romangram.com | @romangram_com