#پرستار_من_پارت_269

نمی دونم نباشی چیه چاره ام...
می خوام اینو همه دنیا بدونن...
اونایی که عاشق نیستن دیوونه ان..."
با عشق بهم نگاه می کرد و می خوند... منم تمام عشقم رو با فشار دادن دستش که روی دنده بود بهش نشون می دادم... من با تموم وجودم عاشق این مرد بودم... با وجود این که قبلا معتاد بود یه تار موشو به صد تا دنیا نمی دم!!!!
_«پیاده شو عسلم...»
لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم... کنارم اومد و دستشو توی دستم گذاشت و گفت:_«بریم...»
با هم توی پاساژ می چرخیدیم و درباره ی مسائل مختلف بحث می کردیم که یه دفعه ایستاد و گفت:_«یگانه اینو ببین!»
به ویترین مغازه نگاهی کردم و با دیدن لباس شب مشکی که بهش اشاره کرده بود محو شدم... خیلی خوشگل بود... واقعا... لباس مشکی رنگ بود و بلند... روی دامنش کمی کار شده بود و پشتش یه مقدار از جلوش بلند تر بود... یقه اش کمی باز بود و بندی...
_«بیا بریم داخل...»
دستمو کشید و به داخل بردم... رو به فروشنده گفت:_«خسته نباشید...»
_«سلامت باشید... چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟»
_«این لباس مشکی پشت ویترین رو می شه ببینیم؟»
فروشنده به رگال روبرو اشاره کرد و گفت:_«توی این رگاله...»
به سمت رگال رفتیم و لباس رو در آوردیم... حالا از نزدیک راحت تر می شد به زیباییش اقرار کرد... البته اگه زیبایی شامل پوشیده بودن نمی شد... چون پشت لباس هم مثل جلوش کاملا باز بود... شهاب گفت:_«برو بپوشش می خوام توی تنت ببینم!»
_«شهاب! من که از این لباسا نمی پوشم... این خیلی بازه!»
اخمی کرد و گفت:_«برو دیگه! تو به این چیزاش کاری نداشته باش!»

romangram.com | @romangram_com