#پرستار_من_پارت_267

بهش چشم غره رفتم و گفتم:_«نخیرم...»
مثل بچه ها با اخم گفت:_«اذیتم نکن دیگه...»
_«نه شهاب... یکی درو باز کنه ببینه آبروم می ره...»
_«همه می دونن تازه عقد کردیم و نباید در اتاق رو باز کنن...»
بعد حلقه ی دستشو تنگ تر کرد و به خودش فشارم داد... همین کارش باعث شد پرت بشم روی تخت...»
_«دیدی تونستم؟؟؟»
_«شهــــــــــاب!!!»
روی پهلو دراز کشید و منو به خودش چسبوند و گفت:_«بخواب حرف نباشه...»
با مشت به کمرش زدم و گفتم:_«تلافیشو سرت درمیارم آقـــــا!!»
_«قربون تو و اون تلافی هات... عاشق همین تلافی هات شدم من!!!»
با ذوقی وصف نشدنی چشمامو بستم و به ضربان قلبش گوش دادم... کنار گوشم گفت:_«عاشقتم!»
بعد از این حرفش سرمو کمی به بالا خم کردم و زیر چونشو نرم ب*و*سیدم که بیشتر به خودش فشارم داد و گفت:_«فدای تو...»
دلم لبریز از عشق بود... چی از این بهتر...»
*****
_«یگانه زود باشه دیگه...»
نگاهی به خودم توی آینه انداختم و گفتم:_«اومدم...»

romangram.com | @romangram_com