#پرستار_من_پارت_266
_«چی... چی گفتی یگانه؟»
_«اخبارو یه بار اعلام می کنن...»
دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو آورد بالا...
_«به من نگاه کن... گفتی از خیلی قبل دوستم داشتی؟»
لبخندی زدم که کشیدم توی بغلش و گفت:_«الهی قربون این خجالتات برم من... یگانه روتو ازم نگیر دیگه باشه؟ هر چیزی خواستی بگی بهم نگاه کن و بگو... باشه گلم؟ باشه عشق من؟»
با شنیدن حرفاش داغ شده بودم... زیر لب آروم گفتم:_«باشه...»
_«آفرین...»
از آغوشش اومدم بیرون و گفتم:_«مگه خسته نیستی؟ بگیر بخواب دیگه...»
_«چی چیو بخواب؟ مگه می شه تو این جا باشی و من بخوابم؟»
با تعجب گفتم:_«شهاب چه حرفا می زنیا... یعنی هر وقت من باشم تو نمی خوابی؟»
خندید و گفت:_«زمانایی که تو هم باهام باشی می خوابم... ولی تنهایی...»
سرشو به سمت بالا برد و گفت:_«عمرا!»
سرخ شدم و گفتم:_«خیلی پرویی...»
بعد شونه هاشو توی دستم گرفتم و به زور روی تخت درازش کردم...
_«بخواب... من حوصله ندارم وقتی که خوابالویی باهات برم بیرون...»
دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:_«خب تو هم بیا پیشم...»
romangram.com | @romangram_com