#پرستار_من_پارت_265

نازی خانم گفت:_«دخترم بیا دو تا چای ببر با خودت...»
به شهاب گفتم:_«تو برو من میام الان...»
چشماشو به علامت باشه روی هم گذاشت و رفت توی اتاق... منم سینی رو از دست نازی خانم گرفتم و به سمت اتاقم رفتم... وقتی در اتاق رو باز کردم شهاب رو دیدم که قاب به دست ایستاده و با خنده نگام می کنه... سریع سینی رو روی میز گذاشتم و دویدم قابو از دستش بگیرم که پشتش قایمش کرد... می خواستم به زور قابو بگیرم که نمی دادش و روی اعصابم پیاده روی می کرد... با جیغ نسبتا آرومی گفتم:_«بدش من ببینم...»
با یه دستش قاب رو گرفت و با یه دستش دستام گرفت و نشوندم روی تخت... بعدش گفت:_«ایول به خودم...»
_«چرا؟»
_«چون فهمیدم خانمم مثل خودم عاشق پیشه است...»
برای این که از خودم دفاع کنم گفتم:_«نخیرم...»
ابرویی بالا داد و گفت:_«پس معنی این عکس چیه که روی میز جلوی تختته؟»
شونه ای بالا انداختم و گفتم:_«خب... خب همین طوری گذاشتمش...»
نزدیکم شد و آروم زیر گوشم گفت:_«د نه د... آدم که همین طوری عکس یه پسر غریبه رو نمی ذاره روی میزش... می ذاره؟»
_«خب نه... اما...»
_«اما چی؟»
وقتش بود که می گفتم... این طوری می تونستم دلشو گرم کنم... این طوری می شد بهش بفهمونم که تا ته دنیا باهاشم... پس سرمو زیر انداختم و آروم گفتم:_«اما تو برای من یه پسر غریبه نبودی... من... من...»
با کنجکاوی گفت:_«تو چی؟»
_«من دوستت دارم... از قبل... خیلی قبل...»
آخیش... بالاخره گفتم... گفتم و خودم رو راحت کردم...

romangram.com | @romangram_com