#پرستار_من_پارت_264

حول حالنا الا احسن الحال..."
بــــــــــــــوم... آغاز سال یک هزار و سیصد و...
صدای دست و صلوات و همهمه قاطی شده بود... همه بلند شدن که با هم روب*و*سی کنن... شهاب هم بلند شد... با نگاهم داشتم دنبالش می کردم... رفت طرف بابک و بعد هم با خوش رویی باهاش روب*و*سی کرد... بابک قیافه اش باز شد و برادرانه شهاب رو بغل کرد... تو دلم برای بابک دعا کردم... خدایا خوشبختش کن این پسرو که مرده !
نگاهمو به شهاب دوختم که داشت با بابک حرف می زد... می دونستم داره به بدبختی عذرخواهی می کنه ولی یه چیز مهم بود... شهاب به خاطر من پا رو غرور همیشگیش گذاشت... و این بازم یعنی عشق !
وقتی تبریکا و خوردن شیرینی تموم شد نازی خانم به سمتم اومد و گفت:_«عزیزم شوهرت تازه از راه رسیده... ببرش اتاقت یکم استراحت کنه...»
لبخندی زدم و گفتم:_«چشم... هر چی شما بگید...»
همون موقع شهاب به سمتم اومد و گفت:_«عیدت مبارک خانومم...»
از لفظ خانمم گر گرفتم و سرمو انداختم پایین و گفتم:_«عید تو هم مبارک...»
_«ب*و*س رو می ذارم بعدا... حالا زشته جلو همه.»
با کلافگی گفتم:_«شهـــــــــــــاب؟؟ ؟؟»
خندید و گفت:_«چی بهت می گفت نازی خانم؟»
_«گفت ببرمت توی اتاقم استراحت کنی...»
لبخند مرموزی زد و گفت:_«راست می گه... خیلی خسته ام... بریم...»
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:_«دو ساعت رانندگی کردیا!»
_«بریم دیگه...»
رو به جمع ببخشیدی گفتیم و راه افتادیم سمت اتاق من...

romangram.com | @romangram_com