#پرستار_من_پارت_263

از تموم محبتاش دلم داشت می ترکید... من چه کردم و اون چه کرد! سرمو پایین انداختم... با تمام شرم و خجالت گفتم:_«من... من معذرت می خوام... به خاطر...»
دستمو تو دستش گرفت وگفت:_«همیشه سعی کن تو زندگی، تو ازش پیشه بگیری... ناز کن ولی به اندازه... جوری خودتو براش درست کن و نیازهاشو برطرف کن که هیچ وقت با دیدن دخترای دیگه احساس کمبود نکنه... هیچ وقت با غرور و غیرتش بازی نکن... مطمئن باش اگه بخوادت هم غیرتشو هم غرورشو به پات می ذاره...»
حرفاش چقدر به دلم نشست... حتی به رومم نیاورد که چرا دروغش گفتم... فقط نصیحت کرد اونم مادرانه... چیزی که من احتیاج داشتم... محکم بغلش کردم و عطرشو تو ریه هام کشیدم... بعد از جدا شدن ازم، من نشستم و اون رفت طرف تلوزیون و گفت:_«همه ساکت باشین تا نیم ساعت دیگه سال تحویل می شه...»
به سفره روبروم خیره شدم... تا حالا هیچ جا ندیده بودم سفره عقد یه دختر سفره هفت سین باشه و اونم سفره ای که خودش چیده... شهاب نزدیک گوشم گفت:_«پایه ای سال تحویل رو بریم بیرون؟!»
سرمو چرخوندم سمتش.
_«زشته جلوی این همه آدم که با احترام گذاشتن تو خونه مادرشون صیغمون خونده بشه پاشیم بریم بیرون... تازه تا نیم ساعت دیگه ما تا سرکوچه هم نمی تونیم بریم...»
شهاب چشمک زد.
_«بعدش چی؟!»
خنده ام گرفته بود... گفتم:_«حالا تا بعدش.. بالاخره مامانت. خبردار کردی یا نه؟! داشت از نگرانی سکته می کرد!»
_«آره... وقتی فهمید می خوایم اینجا محرم بشیم از ذوق یه جیغی پشت خط کشید... به جون خودش گوشام تا چهل و هشت ساعت کر می زد...»
ریز خندیدم... چقدر دلم برای مادر شوهرم تنگ شده... کاش اونم کنارمون بود... نیم ساعت رو نفهمیدم چه جوری گذشت... چون همه با هم حرف می زدن... بابک یه کناری مغموم نشسته بود و مثل همیشه سرش زیر بود... چقدر جلوی اون ضایع شدم. هم من و هم شهاب که حسابی کتک کاری کرد... نزدیک گوش شهاب گفتم:_«بعد سال تحویل برو به بابک تبریک بگو و عذرخواهی کن... خیلی آبرو داره که بیرونمون نکردن!»
_«من عذرخواهی کنم؟! اون داشت تو رو صاحب می شد... فک می کنی نمی دونم چشمش دنبالت بود؟!»
با حرص چشم دوختم بهش... خدا به دادم برسه این بشر خدای غروره... سرمو با قهر چرخوندم رو به تلوزیون...
"یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبرالیل و النهار
یا محول لحول و الاحوال

romangram.com | @romangram_com