#پرستار_من_پارت_262
_«شوخی چیه خوشگلم؟؟؟ نازی خانم برامون جور کرده...»
این دفعه علاوه بر دهنم چشمامم از تعجب گشاد شده بود... شهاب ادامه داد:_«این نازی خانومی که می بینی همه چیز رو از همون روز که تو منو گذاشتی و رفتی می دونه... فقط به روت نیاورد ناراحت نشی... منم جاتو می دونستم... فقط جلو نیومدم که تصمیمتو بگیری...»
هنوزم با تعجب نگاهش می کردم... خندید و گفت:_«فدای این نگاه کردنت... چیه خب مگه برای تو بد شد؟ همه چی رو درست کردم!»
_«درست کردی؟؟؟ آبروم جلو پیرزنه رفت!!!»
_«اشتباه می کنی گلم آبروت نرفت... آبروت حفظ شد چون من همه چی رو از اول تا آخر براش گفتم و تازه حق رو به تو داد... الانم که نمی ذاره بیشتر از این نامحرم باشیم... برامون عاقد جور کرده دم عیدی... صیغه کنیم بعدش بریم تهران... خودم برات یه عروسی می گیرم تو کفش بمونن...»
داشتم کم کم از حالت بهت بیرون می اومدم... با شوق خندیدم و یه چشمک کوچولو بهش زدم.
_«خیلی چاکریم...»
هنوز حرفمو کامل نکرده بودم که حس کردم بازم سوختم... لباشو محکم رو لبام فشار داد... با عشق می ب*و*سیدم و من با عشق خودمو توی آغوشش گم کردم... دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود و محکم منو بغل کرده بود... با یکی از دستاش آروم آروم روی موهام و سرشونه ی لختم می کشید... چنگ زده بودم به گردنش و محکم گرفته بودمش... یادم افتاد به ظهر هفته ی قبل... می گن تا سه نشه بازی نشه... بعد از اون ب*و*سه داخل ماشین این دفعه با عشق بیشتری شهاب رو همراهی می کردم... تازه حس می کردم عشق ثابت کردنی نیست... تازه می فهمیدم عشق حس کردنیه... عشق تو حرف و قسم و قول نیست... عشق تو عمق نگاه و وجود آدماس... عشق ها همه با هم مساوی نیستن... یکی بیشتره و یکی کمتر... اما مهم اونه که کی بیشتر تقدیم طرف مقابلش کنه... عشق سنجیدنی نیست... عشق اندازه گرفتن نداره... عشق بی نهایته و هیچ وقت اندازه نداره...
*****
_«برای بار سوم عرض می کنم آیا وکیلم شما رو به عقد موقت آقای شهاب کیانی درآورم؟»
خواستم جواب بدم که شهاب دستشو گذاشت تو دستم... وقتی دستشو برداشت با دیدن تراول صد تومنی از ریختن اشکام جلوگیری کردم و سعی کردم یاد و خاطره خانوادمو از یادم دور کنم... بچمون می دونسته زیر لفظی بهم ندن جواب نمی دم... ریز خندیدم... با صدای رسایی گفتم:_«با اجازه بزرگترا و نازی خانم و آقا امام رضا بله...»
صدای کل و دست زدن بچه های نازی خانم و خودش فضای خونشو پر کرد...
بعد از یه خورده امضا و بیرون رفتن عاقد همه خانوما دوباره شروع کردن به کل زدن... سرمو بالا آوردم و همه رو دید زدم... تقریبا بچه های نازی خانوم همه با خانواده هاشون ده بیست نفری می شدن... مونده بودم اینا که منو نمی شناسن چه جوری انقدر برام دست و کل می زنن... شهاب جلو همه از توی جعبه کریستال یه حلقه طلا سفید کرد دستم... از دیدن حلقه که ساده بود و فقط سه تا نگین کوچولو به صورت اریب روش نقش داشت، از انتخاب خوب شهاب لبخند زدم به معنی اینکه ایول به سلیقت که مثل خودم ساده پسندی! به خودم قول دادم اون گردنبند رو حتما بندازم گردنش... قبلا فکر می کردم گردنبند رو برای عروسی نیلو و شهاب میدم بهش ولی حالا... خدایا شکرت...
شهاب داشت با نازی خانم حرف می زد و تشکر می کرد... منم رو نداشتم دیگه به نازی خانم نگاه کنم... اومد طرفم، فوری از جام بلند شدم، شهاب هم به تبعیت از من... نازی خانم می خواست بغلم کنه زود دولا شدم و دستشو ب*و*سیدم... به زور سرمو بلند کرد و پیشونیمو ب*و*سید... زیر گوشم گفت:_«الهی سبز بخت بشی عزیزم... امام رضا نگهدارتون باشه...»
دستمو جلو آورد و یه جعبه گذاشت کف دستم...
_«یه هدیه ناقابله... ترجیح دادم شوهرت بندازه گردنت... دلم می خواد همیشه به گردنت باشه تا یادم کنی و بازم بیای پیشم...»
romangram.com | @romangram_com