#پرستار_من_پارت_261

_«وایــــــــــــی شهاب من می ترسم...»
با گفتن این کلمه حس کردم دیگه حرکت نمی کنم... وقتی چشمامو باز کردم تو بغلش بودم... اون رو زمین نشته بود و من رو پاهاش... چشم ازم برنمی داشت... معذب بودم با این تیپم تو بغلش بودم... گفتم:_«بی حیا... یا الله... شوتی... بوقی... چیزی می زدی بد نبودا...»
_«اونموقع برای من بد می شد!»
دستمو بلند کردم و یه سیلی آروم زدم زیر گوشش
_«رو نگیری یه وقت!»
_«نه واسه وقتی بزرگ شدم خوبه...»
دو تامون ساکت بهم زل زدیم و بعدم زدیم زیر خنده... گفتم:_«نازی خانم چه جوری گذاشت بیای تو؟!»
_«یادت رفته کلی فحشم داده... بدهکار بود...»
_«انقدر دروغ بهش گفتم... بفهمه آبروم رفته...»
_«عیب نداره به جاش من گ*ن*ا*هتو شستم...»
با چشمای از حدقه دراومده نگاش کردم.
_«هـــــــــــــان؟!»
_«قراره نیم ساعت دیگه عاقد بیاد صیغه محرمیت واسمون بخونه...»
تقریبا جیغ زدم:_«شهاب...»
_«جونم...»
_«شوخی می کنی؟!»

romangram.com | @romangram_com