#پرستار_من_پارت_260
بی حوصله گفتم:_«کیا می رسن؟!»
_«مهمونام دیگه... بچه هام و نوه هام... همشون الان میان اینجا...»
_«من نمیام بیرون... من روم نمی شه بیام جلوشون... آیییی دستم نازی خانم... کنده شد...»
_«بیا جلو ناز نیا... کدوم رو می خوای بپوشی؟! بذارببینم کدوم مناسبته...»
یه دست منو گرفته بود و داشت تو کمد رو دید می زد و میون لباسام می گشت... منم بی حوصله و یه کم عصبانی ایستاده بودم ببینم چیکار می کنه... بالاخره یه دست لباس آورد بیرون و با لبخند گفت:_«آهان... اینه... بپوشش عالیه...»
با دیدن لباس فکم افتاد... لباس سرخ و رنگ جیغی که تازه خریده بودمش... دکلته بود و تا بالای زانو... من اینو جلو بچه و عروس و نوه اش بپوشم؟! مگه من بی صاحابم؟! چی فکر کرده بود در موردم؟! مگه چادر پوشیدنمو نمی دید؟! با لحنی که سعی می کردم حرصی نباشه گفتم:_«نازی خانم این لباس نه از بالا چیزی داره نه از پایین... من جلو مهموناتون اینو بپوشم؟؟؟؟؟»
نگاهی به لباس کرد و گفت:_«جلو مهمونای من نه... جلوی من و خودت... فعلا... می خوام اول سالی خوشکل و تر و تمیز باشی... یه کمم سرخاب سفیداب کن و صورتتو از این بی روحی بیرون بیار... آدم باید موقع سال تحویل هم جوره شاد باشه...»
لباس رو داد دستم و همون طور که می رفت بیرون گفت:_«تا نیم ساعت دیگه برمی گردم... آماده نشده باشی با من طرفی...»
بعدم رفت بیرون و در رو زد بهم... خدایا گیر چه بشری افتادم من! چرا دم عیدی اخلاقش کج شد یهـــــــو؟؟؟
معلوم نیست چیز خورش کردن بیچاره رو... سرمو تکون دادم و لباسامو با حرص از تنم کندم و لباس قرمزمو پوشیدم... جلوی آینه ایستادم و موهامو دم اسبی با یه کش قرمز ساده بستم... پوستم سفید بود و با لباس قرمز تضاد جالبی ایجاد کرده بود... پاهام خوش ترکیب و اندامم باریک و باربی بود... لباس چسبون تنم بود و از کمر به بعد تا روی زانوم پق می ایستاد... با دیدن خودم تو آینه هم از لباس خوشم اومد هم از کار نازی خانم حرصم گرفت... معلوم نبود تو کله ی این پیرزن چی می گذشت!!!
رفتم سمت کیف آرایشم و جلوی آینه شروع کردم به قول خودش سرخاب سفیداب کردن... پنکیک اتودمو که زدم یه کم با دست زدم رو صورتم جا بیفته... بعد رفتم سراغ خط چشم... مثلا من حوصله نداشتم... خط چشم پشت پلکمو با یه کوچولو دنباله کشیدم... از خط پایین هم هیچ وقت خوشم نمی اومد نکشیدم... رژگونه صورتیمو هم یه کم استفاده کردم به اضافه ریمل اکلیلی و رژ صورتیم... اوف رژم بو توت فرنگی می داد ه*و*س کردم... داشتم خودمو جلوی آینه دید می زدم ببینم عیب و ایرادی نداشته باشم که در باز شد ...بدون این که سرمو بچرخونم رو به آینه خم شدم و پشت پلکمو که یه کم ریملی شده بود پاک کردم... در همون حال گفتم:_«نازی خانم ببین چه ملوس شدم... تو هم جوونیات به اندازه من خوشگل بودی؟؟؟»
پشت پلکمو پاک کردم و موهامم یه دست کشیدم توش... تو آینه بازم یه نگاه به خودم انداختم خوب خوب بودم... نازی خانم چرا جواب نمی داد... خندیدم... حتما انقدر خوشگل بودم مسخ من شده بود!
با این فکر زود گفتم:_«نازی خانم چرا ج...»
همون موقع داشتم برمی گشتم که با دیدن فرد پشت سرم... دهنم باز مونده بود... خدایا خوابم یا بیدار؟! خدایا بزن در گوشم... نه بزن... بزن بیدارم کن... من خواب می بینم؟! این که داره با چشماش منو می خوره شهابه؟! این که بلوز سفید پوشیده و کراوات شل بسته شهابه؟ دوتامون عین مجسمه زل زده بودیم به هم... حتی حرکت نمی کرد یه قدم بیاد جلو... فقط پشت در بسته ایستاده بود و سر تا پامو دید می زد... تازه به خودم اومدم... تازه فهمیدم برگشته... تازه عشق می کردم خوش قوله... فقط تونستم زیرلب اسمشو صدا بزنم... دستاشو باز کرد... به طرفش دویدم و طول اتاق رو با دو طی کردم و هنوز نرسیده بهش رو هوا بلندم کرد... کمرمو گرفت و تو هوا چرخم می داد... دستامو رو شونه هاش گذاشتم و از هیجان زیادی غش غش می خندیدم و اون قربون صدقه ام می رفت...
_«بذارم زمین دیوونه...»
چشمامو بستم... می ترسیدم سرم گیج بره...
romangram.com | @romangram_com