#پرستار_من_پارت_259

_«نازی خانم... سمنو که تو یخچال نیس؟! کجا گذاشتینش؟»
صداشو ازتوی سالن شنیدم.
_«تو قسمت پایینی مادر... بگرد پیدا می کنی...»
زیر لب با خودم غر می زدم.
_«من بیست بار این یخچال رو زیر و رو کردم نیست دیگه... چرا گیر داده...»
پایین یخچال فکسنیشوهم گشتم اما جز کیسه میوه و چند تا کیسه ی مشکی که اونم حتما داروهاش بود چیزی نبود... داد زدم:_«به خدا نیست... بیایین ببینین... اصلا خودتون بیاین بهم بدین...»
در یخچال رو بستم و رفتم بیرون... تو اون حیری ویری نازی خانمم وقت گیر آورده بود... چند ساعت دیگه سال تحویل می شد اون وقت اون داشت به طوطی تو قفسش دونه می داد... با لبهایی آویزون گفتم:_«من می خوام برم حرم... تو رو خدا بیایین این سمنو رو پیدا کنین سفره رو کامل کنم برم...»
نازی خانم بی توجه در حالی که دستشو هی آروم می زد به قفس رو به من گفت:_«برو آماده شو یه چیز درست بپوش... ترگل ورگل بیا با هم همین جا سال رو تحویل می کنیم... سمنو رو هم خودم میام می ذارم سرسفره...»
چشمام گرد شد.
_«من می خوام برم حرم...»
_«حرم الان شلوغه تازه... ورودی های حرم رو الان به خاطر شلوغی بستن کجا می خوای بری تو این شلوغی؟! بشین همین جا منم تنهام...»
دلم می خواست گریه کنم... من دلم حرمو می خواست... اونم موقع سال تحویل که شهاب نیومد... نازی خانم بی اعتنا به اخم و ناراضی بودنم داشت با طوطیش حرف می زد... تلوزیون داشت صحن انقلاب حرم رو نشون می داد... درسته شلوغ بود ولی من دوست داشتم اولین لحظات سال رو اونجا باشم! از دست نازی خانم حرصم گرفته بود... رفتم تو اتاق و در رو روم محکم بستم... روبروی آینه قدیمی کمد ایستادم... به قیافه ی خودم زل زدم... دلم برای خودم سوخت... چرا شهاب قول داد ولی عمل نکرد؟! چرا از دیشب تا حالا گوشیش خاموشه؟! اون که هر روز بیست بار بهم زنگ می زد... خدایا یعنی چی شده؟! چرا نازی خانم نمی ذاره من برم حرم خودمو خالی کنم؟!
خوب نبود اول سال گریه کنم... اگه بازم اشکای همیشه مزاحممو می ریختم تا آخر سال بدبختی داشتم... کاش شهاب بود تا بخندم... نامرد... قول دادی شهاب... تو قول دادی سال تحویل پیشم باشی! گوشه اتاق نشستم و زانوهامو تا کردم و سرمو گذاشتم روشون... چشمامو مثل همیشه برای جلوگیری از اشک رو هم فشاردادم... به ثانیه نکشید که در اتاقم به شدت باز شد و نازی خانم اومد داخل... با دیدن من تو اون حالت... داد و بیداد کنون گفت:_«توکه هنوز آماده نشدی؟؟؟؟؟»
من حوصله خودموهم نداشتم چه برسه به لباس پوشیدن... اومد جلو دستمو گرفت و به زور کشید... مجبور شدم بلند بشم.
_وای نازی خانم تو رو خدا ولم کنین...»
_«چی چی رو ولت کنم... الان می رسن... قیافتو ببین...»

romangram.com | @romangram_com