#پرستار_من_پارت_258

_«مگه خودشون علیلن؟ ماشین که قحط نیامده... خودشون بیان...»
_«نمی شه دیگه... وقتی رییسشون نزدیکشونه وظیفه ی رییسه بره رو کارشون نظارت کنه...»
یه شکلک در آوردم و گفتم:_«چه رییس رییسی ام می کنه!»
با همون ته لبخند رو لبش گفت:_«گوشیتو روشن کن... انقدر من بدبخت رو نچزون... می رم دو، سه روزه برمی گردم... برای سال تحویل خودمو می رسونم...»
با غم بهش نگاش کردم و سرمو به معنی "باشه" تکون دادم. خواستم پیاده بشم که گفت:_«یگانه...»
سرمو چرخوندم سمتش که جوابشو بدم که تو یه لحظه حس کردم لبام سوخت... یه ب*و*سه کوتاه و سریع... ولی خشکم کرد... فکر کنم قیافه ام لبو شده بود... نموندم که حرفی دیگه ای بزنه... فقط زیر لب خداحافظی گفتم و پریدم پایین... زنگ در رو طولانی زدم که صدای نازی خانم در اومد:_«چه خبره... مگه سرآوردی؟! دارم میام دیگه...»
برگشتم سمت ماشین شهاب... هنوز ماشینش ته کوچه بود... وقتی دید دارم نگاهش می کنم چراغ ماشینشو چند بار برام خاموش و روشن کرد... نازی خانم درو بازکرد و رفتم داخل ولی قبل از اینکه در رو ببندم بازم برگشتم شهاب رو دیدم... ماشینشو
روشن کرد... هنوز نرفته بود... می دونستم تا در رو نبندم اون نمیره... تو دلم صد تا قربون صدقه اش رفتم و درو بستم... زیر لب هرچی آیه و سوره بلد بودم خوندم... خدایا سالم بره و برگرده... انگار ما شانس نداشتیم کنار هم بمونیم !
بعد از این که صدای دنده عقب ماشین شهاب رو شنیدم، خیالم راحت شد که رفته. برگشتم رو به نازی خانم که تقریبا عصبانی نگام می کرد خندیدم گفتم:_«چیه؟!»
_«باز اون زبون بسته رو فرستادی رفت؟! نمی گی گشنشه تشنشه جا نداره... تو شهر غریب نباید بی جا و مکان بمونه!»
_«شما نگران نباشین تا حالا هر جا بوده از این به بعدم می ره همونجا ولی الان دیگه واقعا نمی تونست بیاد تو... برای کارش رفت چالوس...»
نازی خانم سرشو تکون داد و گفت:_«حالا چرا دستتو گذاشته بودی رو زنگ برنمی داشتی؟! کله ام رفت مادر...»
خدا منو ببخشه انقد دروغ بار این زن کردم! گفتم:_«ب... ببخشید... اِ... خب چیز شد زنگ گیر کرد... دیگه زنگتون کهنه شده بگین آقا بابک عوضش کنن... از اون اف افا که می گه دینگ دینگ، دینگ دینگ... از اونا بخرین... انقدر باکلاسه همه رو توش می بینین...»
نازی خانم سرشو تکون داد و گفت:_«ولم کن مادر... دینگ دینگ بخوره تو سرِ من... اینا دیگه از ما گذشته....»
راه افتاد و منم پشت سرش... داشتم حسرت می خوردم که کم کم تموم روزهای خوب سفرم دارن تموم می شن و من نازی خانم رو دیگه نمی بینم... چقدر دلم براش تنگ می شه !
***********

romangram.com | @romangram_com