#پرستار_من_پارت_257

در ماشین رو باز کردم و نشستم رو صندلی و گفتم:_«منم میام...»
_«اِ... تا سه چهار ساعت قبل که برام ناز می کردی... نمی خوام و نمیام راه انداخته بودی؟! چی شد حالا که می خوام برم شمال طرفدار پیدا کردم؟!»
_«خب اون که آره... من عاشق شمالم...»
ولی دروغ گفتم... عاشق خودش بودم... شمال تو سرم بخوره... خودش مهم بود... گفت:_«یعنی فقط به خاطر شمال داد و بیداد راه انداختی؟!»
جوابشو ندادم... سرمو کردم رو به خلاف اون... همون موقع صداشو نزدیک گوشم شنیدم.
_«ناز کردنتم عشقه... می خرم تو فقط ناز کن...»
برگشتم سمتش... وقتی دید می خوام گریه کنم... با حالت خسته ای گفت:_«به قرآن دیگه اون آبغوره ها رو نگیر که قاطی می کنم...»
لبامو غنچه کردم.
_«شهاب...»
_«شهاب فدات بشه... چیه؟! خب نمی تونم ببرمت... به خدا دو، سه تا مرد همراهم هستن...»
_«کی برمی گردی؟!»
خنده اش گرفته بود... گفت:_«آهان اون وقت عاشق شمالی یا عاشق شهاب؟!»
_«کوفت...»
_«نه جون من کدوم؟!»
_«اصلا تو برای چی می خوای بری چالوس؟!»
_«چند تا مهندسای شرکت برای قرار داد رفتن اونجا برم بیارمشون...»

romangram.com | @romangram_com