#پرستار_من_پارت_256

سرموو آوردم بالا و نگاهش کردم... همون موقع اشکام ریخت... چشماش برق زد و تو یه حرکت کشیدم تو بغلش... من خودمو می کشیدم عقب و اون می اومد جلو تر... با همون اشکام با ناز گفتم:_«برو کنار...»
حالا کاملا روم خم شده بود... ریز خندید و ابرو بالا داد... حس می کردم دارم می رم پایین... تازه وقتی حرکت دست شهاب رو کنار صندلیم دیدم فهمیدم صندلیمو خوابونده... صورتش با صورتم هیچ فاصله ای نداشت... چشمام اشکی بود و زل زده بودیم به هم... با صدای آرومی گفت:_«من نمی تونم بدون تو دووم بیارم یگانه... وقتی فکر می کنم که تو مال یکی دیگه بشی و از فکر این که جز من یه مرد دیگه نوازشت کنه... تو بغل یکی دیگه باشی... یگانه من دیوونه می شم... من حتی فکرشم یه هفته بهمم می ریزه... تو لیاقتت بهتر از منه... خیلی بهتر از من... من لیاقتتو ندارم می دونم... ولی خوشبختت می کنم... به خدا کم نمی ذارم واست... فقط مال من باش یگانه... اگه زن یکی دیگه بشی من... من بازم...»
حرفشو ادامه نداد و بازم زل زدیم بهم... دستشو دور کمرم حلقه کرد. داشتم گرم می شدم... سر ظهر بود و هیچ ماشینی توی خیابون نبود... حتی پرنده هم پر نمی زد... از این بابت شانش آورده بودم... مسخ آغوشش شده بودم. نتونستم خودمو بکشم عقب... نتونستم سرش داد بزنم... نتونستم مانعش بشم... فقط چشامو بستم... قطره اشک آخرمم ریخت... با یکی از دستاش کشید روی گونه ام... کنار گوشم گفت:_«دنیا رو به پات می ریزم...»
**********
رسیدیم روبروی حرم... از ماشین پیاده شدیم و من به سمت ورودی زنان رفتم. صدای شهاب باعث شد برگردم پشت سرم.
_«این دفعه جاتو بلدم... فرار مرار تو کارت باشه...»
حرفشو ادامه نداد... سرمو تکون دادم و خداحافظی کردم... هرچند از خداحافظی هیچ وقت خوشم نمی اومد... تو تموم مدت داشتم فکر می کردم هنوز شهاب ثابت نکرده!
وقتی وارد شدم منتظرش ایستادم تا بیاد بیرون ولی انگار زودتر از من منتظر بود... با نگاهش بهم اشاره داد برم پیشش... راه افتادم و رفتم نزدیکش و بعدم شونه به شونه هم رفتیم توی صحن... اولین باری که با شهاب می رفتم حرم چقدر خوب بود که پناهگاهمو پیدا کرده بودم... چقدر خوب بود که همه به چشم خواهر و برادر ما رو نگاه نمی کردن... چقدر ذوق داشتم از اینکه دیگه خواهر شهاب حساب نمی شدم... تا غروب با شهاب توی حرم بودیم... تا عصر که جدا از هم توی قسمت زنونه و مردونه بودیم ولی وقتی هوا خنک شد اس داد بهم که برم بیرون. تا موقع اذون کنارش روی فرشهای وسط صحن نشسته بودم... چقدر توی دلم از امام رضا تشکر کردم... حالا باید به جای نماز جاجت نماز شکر می خوندم! ساعت شش نقاره خونه امام رضا شروع به زدن کرد و من دوباره توی دلم به امام رضا قول دادم شهاب رو اذیت نکنم... ازش خواستم کمک کنه بتونم بهش بگم دوسش دارم! اما شهاب همون موقع نزدیک اذون و توی حرم نزدیک گوشم قسم خورد همیشه به پام می مونه و خوشبختم می کنه! داشتم کم کم می فهمیدم ثابت کرده و من هنوز ازش توقع دارم التماس کنه! دیگه چی بهتر از این که شاهدمون امام رضا باشه و برام تو همچینن جای مقدسی قسم خورد! شهاب نزدیک گوشم حرف می زد و من نمی تونستم سرمو بیارم بالا و باهاش حرف بزنم... کاش منم می تونستم براش قسم بخورم... اما دهنم باز نمی شد و فقط شنونده بودم... تا لحظه ی آخری که اونجا بودیم کنار هم نشسته بودیم و اون حرف زد... بعد هم نماز خوندیم و اومدیم خونه... اما همچنان من ساکت بودم... شاید انقدر ذوق زده بودم که دوست داشتم بیشتر و بیشتر بشنوم... فقط حرفهای شهاب رو... جلوی در خونه پیاده شدم و سرمو از پنجره داخل بردم و نگاهش کردم... داشتم این پا و اون پا می کردم که حرفمو بزنم اما دلم نمی اومد دلشو بسوزونم... شاید دوست داشت ببرمش داخل... قبل ازاین که من حرف بزنم خودش گفت:_«به جون خودم تا ده دقیقه دیگه اینجوری نگاهم کنی سکته رو زدم»
خندیدم و اون دوباره گفت:_«برو خوشگلم... برو تو می دونم روت نمی شه منو هم همراه خودت مهمون کنی...»
با دهن باز بهش زل زده بودم... از قیافه ام خنده اش گرفته بود... گفت:_«من باید تا دو، سه روز برم چالوس...»
یهو با داد گفتم:_«چالـــــــــــوس؟!»
_«چرا جیغ می زنی یگانه؟! زشته الان مردم می ریزن بیرون...»
_«باز حرف رو عوض کردی؟!»
_«برو تو دیگه به خدا تا صبح می ایستم... تا نری منم نمی رم...»
_«شهـــــــــــاب...»
_«جونم؟!»

romangram.com | @romangram_com