#پرستار_من_پارت_255
_«چه جوری پیدام کردی؟!»
_«جواب منو بده...»
_«تو جواب منو بده...»
یه نگاه بهم کرد و به روبرو خیره شد.
_«هنوزم لجباز و یه دنده ای...»
_«قرار نبود عوض بشم...»
حرصش گرفته بود... تو دلم عشق می کردم که حرص می خورد... یه جا خونده بودم آدمایی که یکی رو بیشتر از همه دوست دارن بیشتر اذیتشون می کنن... الان منم همون دسته از آدما بودم... شهاب حرص می خورد من تو دلم می خندیدم ولی... دیوونه اش بودم! ماشینو رو زد کنار جاده و ترمز دستی رو محکم کشید... اوه صدای ترمز دستی تو گوشم بود... خوبه از جا کنده نشد! بی توجه به حرصش گفتم:_«چرا ایستادی؟!»
_«چون دلم می خواد...»
_«اِ... آهان پس بمون با دلت خوش بگذرون...»
دستمو به دستگیره گرفتم و تکونش دادم که برم بیرون... بازم تیک... با قفل مرکزی همه رو قفل کرد... با جدیت نگاهم می کرد... منم کم نیاوردم و با خشم برگشتم سمتش.
_«باز کن اینو...»
_«دیگه نمی ذارم ازم فرار کنی... تو مال منی!»
نگاهش کردم... عشق رو می خوندم... با تمام وجودش تمنا داشت ولی من به جای اینکه خوشحال بشم دلم گرفت... این خودخواهیه که می گه تو فقط مال منی! مگه لیلا خانم نگفت شهاب گفته دوست دارم یگانه خوشبخت شه! همه حرفاش الکی بوده؟! با چشمای اشکی به شهاب چشم دوختم... چاره ای نداشتم نمی تونستم در برم... گیرم انداخته بود... گفتم:_«تو فقط همه چی رو برای خودت می خوای...»
سرمو کردم اون ور و به بیرون چشم دوختم. نباید اشکامو نشونش می دادم... دستشو گرفت زیر چونه ام و سرمو برگردوند طرف خودش... نگاهش نکردم... گفت:_«منونگاه کن...»
_...
_«با توام...»
romangram.com | @romangram_com