#پرستار_من_پارت_254
به ساعتم نگاه کردم. دو بعد از ظهر بود... زود بلند شدم و خدافظی کردم... به نازی خانم گفته بودم خونه دوست شهاب دعوتم ولی راستش این بود که می خواستم تا ساعت یک، دو تو حرم باشم... در خونه رو زدم بهم و یه نفس عمیق کشیدم... سرمو گرفتم بالا و رو به آسمون گفتم:_«خدایا غلط کردم... غلط کردم گفتم نمی خوامش... این همه دروغ واسه چی می گم؟! خدایا ببخش... فقط ببخش یگانه اتو... که هرچی زیارت کردم برگشت خورد تو سرم!
راه افتادم. کیف دستیمو انداختم رو شونه ام... تازگیا چادر عربی خریده بودم... لیز بود و براق... انقدر براق بود که توی نور آقتاب چشمو می زد... عاشق این جور چادرا بودم... سرآستیناش هم گیپور مشکی داشت... قصد داشتم تا وقتی مشهدم فقط همون رو بپوشم... خیلی بهم می اومد. داشتم تو کوچه قدم می زدم و فس فس کنون می رفتم. چون کوچه بن بست بود و تقریبا کسی توش نبود آدم خیلی نمی ترسید. همش فکر می کردم کسی جز نازی خانم تو اون کوچه زندگی نمی کنه ولی وقتی همسایه هاش تک و توک می اومدن دم خونه به اشتباهم می خندیدم... تو همین فکرها سرم رو آسفالت های روی زمین بود و می رفتم... صدای ترمز یه ماشین... دقیقا بغل دستم بود... سرمو حتی کج نکردم ببینم ماشینش چیه؟؟ به راهم ادامه می دادم که یکی بازومو گرفت... برگشتم و با چشمهایی از حدقه دراومده خواستم جیغ بزنم... که با دیدن صورتش دلم ریخت... برای هزارمین بار در برابرش دلم ریخت... عینک آفتابی بدون فرام و شیشه مشکی... ته ریش کوچولوی زیر چونش... موهای واکس خورده پرپشت و کوتاهش... سینه برنز و مردونش... بلوز و تنگ و اندامیش... بوی عطر سردش و چشمای مشتاق من... فقط یه نفر می تونست این جوری بازوی منو بگیره... فقط یه نفر عادتش بود بازومو از جا بکنه... اما همه این حرکاتش فقط می تونست از یه چیز باشه... اون برگشته بود!
_«این دفعه نمی ذارم در بری...»
بازومو از دستش نکشیدم بیرون... صداشو گوش کردم و ساکت بهش چشم دوختم. چقدر عینک آفتابی بهش می اومد... قیافه اش زمین تا آسمون با شهاب روز اول فرق کرده بود... داشت آب زیر پوستش می اومد و جون گرفته بود... داشت روز به روز خوشگل تر می شد... من چشمام مشتاق بود ولی اون چی؟!
زیر عینک آفتابی قایمشون کرده بود... پدرسوخته وقتی اون چشماشو و احساسشو ازم پنهون می کنه من احساسمو بگم؟! سرمو انداختم زیر... وقتی دید حرف نمی زنم و آرومم دستمو ول کرد... گفت:_«خوش می گذره؟! دل می شکنی و می ذاری و می ری و بعدشم خوشی... خوش می گذره؟!»
تو چه می دونی من چی کشیدم... چه خوشی! شب و روز گریه و سر کردن با عکست! گفتم:_«من می خوام برم حرم... خداحافظ...»
عین جوگیرا... احتیاج داشتم نازمو بکشه... راه افتادم و اون دنبالم... این دفعه بازومو نکشید... ایستاد جلوم و سد راهم شد.
_«خیلی خب... خودم نوکرتم... می رسونمت... فقط... فقط یگانه...»
سرمو بالا کردم... داشت با التماس نگاهم می کرد... هنوزم مغرور بود... هنوزم نمی تونست بگه "یگانه این دفعه نرو... تنهام نذار... با سردی نگامو دوختم بهش وگفتم:_«می رسونیم یا برم؟!»
حالت چشماش عوض شد... لبخند تلخی زد و گفت:تو جون بخواه...»
رومو برگردوندم و رفتم سمت ماشینش... ایستاده بود و با عشق نگاهم می کرد... اخم کردم.
_«درو باز کن گرمه...»
خندید... سوییچ رو تو دستش یه تکون داد و اومد سمت ماشین... با یه صدای تیک در ماشین باز شد و سوارشدیم. روشنش کرد و دنده عقب گرفت... من همه ی مدت به روبرم خیره شده بودم... شهاب هر دفعه بر می گشت نگاهم می کرد... آخرش هم طاقت نیاورد گفت:_«دوریت برای من خوب نیست یگانه... داشتم کم کم به همدم قبلیم پناه می آوردم...»
خیره به جلوم داشتم به حرفش فکرمی کردم... همدم قبلی! یعنی نیلو رو می گه؟؟ نیلو که همدمش نبود جی افش بود!!! خب شاید مامانشو می گه؟؟ خیلی خنگی یگانه... همدم... همدم برای شهاب فقط یه چیز می تونه باشه... با شدت سرمو چرخوندم سمتش... انقدر بد نگاهش کردم که خنده اش گرفته بود.
_«خب بابا... گفتم داشتم رو می آوردم ولی هنوز که خطری نشدم... تقصیر خودته دیگه انقدر اذیتم نکن...»
با التماس داشت حرفاشومی زد... منم ساکت... بازم گفت:_«چرا گذاشتی رفتی؟!»
romangram.com | @romangram_com