#پرستار_من_پارت_253
خسته و کوفته ساعت هفته عصر با کلی لباس و خرت و پرت از آرزو و البته چند تا تاپ و وسایل آرایشی واسه خودم ایستادم سر چهار راه تقی آباد...هرماشینی رد می شد، دست بلند می کردم... گور پدر خطر... امام رضا نمی ذاره چیزی بشه... من باید برسم خونه... هلاک بودم. خوبه لااقل یه ساندویچ خورده بودم وگرنه تا حالا جنازه ام می رسید دم خونه نازی خانم !
پنچ دقیقه بیشتر صبر نکرده بودم که یه پراید جلوم ترمز زد... سرمو آوردم پایین و زود گفتم:_«آقا فلکه آب می برین؟!»
با دیدن بابک جا خوردم... داشت بر و بر و البته یه کم اخمو نگاهم می کرد... با من من گفتم:_«اِ... شمایین؟! اینجا چیکار می کنین؟!»
با همون اخم گفت:_«سلام...»
_«سلام...»
_«من محل کارم همین دور و براست... سوار شین...»
با شوق تو دلم خدا رو شکر کردم وعقب سوار شدم... خریدامم گذاشتم کنار خودم... بابک راه افتاد... اخمش خیلی بزرگ شده بود ولی حرف هم نمی زد... من بی توجه بودم به من چه که اخم داشت... حتما با یکی دعواش شده... مثلا همکاراش... اَاَاَ... یگانه توجه نموییدی نمی دونی بابک چیکارس؟! چرا تا حالا ازش نپرسیده بودم؟! نه ولش کن حالا هرچی هست به من مربوط نمی شه... من الان پیشش یه زن شوهردارم... فضولی در مورد یه پسر جوون موقوف!
_«شوهرتون کجاست؟!»
از صداش و البته سوال بی موقعش پریدم بالا... خودمو کنترل کردم که صدام نلرزه ضایع بازی نشه... گفت_«اِ... او... اون با دوستش کار داشتن رفتن بیرون شهر...»
_«کارش مهم تر از این بود که خانومشو تو شهر غریب تنهایی ول کنه به امون خدا؟!»
لبامو رو هم فشاردادم... مرض... اصلا به تو چه پشت سرش حرف می زنی؟! تو چه می دونی چی به چیه که اظهار نظرمی کنی؟! با کله برم تو فکشا... غیرتی شدن واسه زن مردمم خوب نیستـــــــتتا!!! خودم از فکرم خنده ام گرفته بود... چه زرتی شدم زن شهاب!! آخی... شهابی... یگانه قربون قد و بالات کجایی؟! کاش پیدام کنی... کاش زود ثابت کنی... کاش ثابت کنی... کاش واقعا بخواییم!
بابک وقتی دید جواب نمی دم اونم دیگه حرفی نزد... سر کوچه پیاده ام کرد و خودش رفت... خریدامو کشون کشون بردم دم خونه و زنگ رو زدم...
*****
فقط پنج روز مونده تا عید... یه هفته اس از شهاب دورم و خبری ازش نیست... با لیلا خانم هم که حرف می زنم همش داره گریه می کنه و نگرانشه... خبر نداره شهاب کجا رفته؟؟؟ منم چیزی نگفتم که مشهده. اگه می فهمید بلند می شد جل و پلاسشو جمع می کرد و راه می افتاد... شهاب بچه نبود که بخوان جمعش کنن... نزدیک بیست و پنج سالش بود... بهتر بود ازش خبر نداشته باشن تا با خودش کنار بیاد و البته منم با خودم وعشقم! فرصت می خواستم... خودم این فرصت رو به وجود آوردم و خودمم پاش می سوزم... بعد یه هفته به غلط کردن افتاده بودم ولی هنوزم زود بود اگه می خواستم بدون این که شهاب بیاد جلو من زنگ بزنم بهش... بعضی وقت ها فکر می کردم آخه من که یه نشونه واسش نذاشتم چه جوری پیدام کنه... ولی بعدش خودم جواب خودمو می دادم... اینا همش چرته... اون با هر ترفندی که بشه می تونه آدرس نازی خانم رو پیدا کنه... اگه می خواست می تونست... اما انگار نخواست... انگار خودشم داشت به این دوری دامن می زد... باید تحمل می کردم. باید هردومونو امتحان می کردم... هم عشقم و هم شهاب رو... عشقم برای این که بفهمم ه*و*س نیست و شهاب رو برای این که بهم ثابت بشه همیشه به پام می مونه...
این وسط از دروغ گفتن های زیادیم به نازی خانم خسته شده بودم... می ترسیدم یه موقع علیرضا باهاش صحبت کنه و سوتی بده... اونوقت من نمک خورده و نمکدون شکسته بی آبرو می شدم می رفت! بابک زیادی اخمو بود... یعنی از نگاهاش می خوندم شک داره بهم... مخصوصا که نه حلقه دستم بود و نه ابرو برداشته بودم نه این که شهاب اونجاها پیداش می شد... فقط هر وقت می رفتم بیرون قبلش جوری که بابک هم بفهمه به نازی خانم می گفتم شهاب میاد دنبالم و می زدم بیرون... تازه تا سه ساعت هم سرمو هی این ور و اون ور می چرخوندم که یه وقت بابک دنبالم نیومده باشه... خل بودم دیگه، فکرمی کردم ممکنه به خاطر اخلاقش بیاد دنبالم ولی هیچ وقت نیومد... مرد تراز این حرفا بود که ناموس مردم رو بپاد... باز گفتم ناموس... باز خودمو مال شهاب کردم... مگه نیستم؟! کاش بشم... کاش دیگه بیاد... دیگه بسه هر چی دوری کشیدم... یعنی از دوری من، اونم مثل من، هرشب گریه می کنه؟! اونم مثل من، عکسمو می گیره بغلش و اشک می ریزه؟! مرد که گریه نمی کنه... ولی من اشکهای شهاب رو دیدم... خودم با چشمهای خودم دیدم... اونم چند بار... واسه من بود... پس دوستم داره... فقط مونده برگرده... ولی چه جوری؟؟؟
_«یگانه دیرت نشه مادر... پاشو برو...»
romangram.com | @romangram_com