#پرستار_من_پارت_252
_«ممنون منم خوبم... همه چیزم اینجا خوبه... جاتون خالی»
_«زیارت قبول مادر... اصلا انقدر ذوق زده ام یادم رفت بگم...»
خنده ی کوچولویی کردم و گفتم:_«عیب نداره... جاتون خالی... خیلی براتون دعا کردم...»
صدای لیلا خانم غمگین شد.
_«برای ما نه مادر... برای شهاب...»
یهو قلبم گرفت... یا خدا شهاب چی شده؟! نکنه برگشته تهران؟! از دیشب دیگه ندیدمش... یعنی به این زودی رسیده؟! با صدای لرزونی گفتم:_«چیزی شده؟!»
_«از وقتی تو رفتی مثل مرغ سرکنده بال بال می زد... نمی دونی چه حالی داشت... هرچی بهش می گفتم خب چته؟! می گفت سرم درد می کنه... حوصله ندارم و چه می دونم این چیزا... شرکت هم نمی رفت... همش می رفت تنهایی خونه ی خودش کز می کرد... هر چی اصرار می کردم بیا خونه خودمون نمی اومد...راستش از خدا پنهون نیست از تو پنهون نباشه...چند بار رفتم خونه اش براش غذا درست کنم همش تو اتاق تو بود یگانه...اون چند روز رو فقط تو اتاق تو می گذروند...به خدا بچه ام عاشق شده. دیگه روز آخری زدم به سیم آخر و جلوش گریه کردم...جا خورد ولی فقط نگاهم می کرد... بهش گفتم خب اگه می خواییش چرا بهش نمی گی؟! فقط نگاهم می کرد یگانه... داد هم می زدم انقدر حالش بد بود فقط نگاهم می کرد... گفت من لیاقشو ندارم مامان... من نعشه ای بودم... من جلوی اون مواد مصرف می کردم... من اذیتش کردم... زجرش دادم... مطمئنم تو زندگیش بدترین تصویرایی که دیده از من و زندگیم بوده. بعد برم بگم زنم شو؟! می گفت مامان اون لیاقتش یکی بهتر از منه... یکی که عین خودش پاک باشه... یکی که ارزش یگانه رو پایین نیاره... ولی من... بعدم حرفشو نصفه نیمه ول کرد و بلند شد رفت بیرون... تا دم در تو گوشش خوندم... گفتم برو دنبالش... برو بهش بگو... اگه اونم دوست داشته باشه زندگی قبل تو، براش مهم نیست... انقدر گفتم که آخرش فقط دستمو ب*و*سید گفت دعام کن مامان... خیلی می خوامش...»
خانم کیانی گریه می کرد پشت تلفن و من نگاه خشک شده ام رو به دیوار دوخته بودم و گوش می کردم... فقط به این فکر می کردم... من ریسک کردم عاشق یه معتاد شدم... عاشق یه هرویینی که ترک کرده... شهاب هم باید ریسک کنه... ریسک یه بار از دست دادن من و به دست آوردنم... باید ثابت کنه. فقط همین !
*****
_«آقا زیست خاور می برین؟!»
_«از این جا کسی نمی بره خانوم... مسیرش سر راست نیست... برو سر چهار راه تاکسی ها اونطرف می برن...»
با دست اشاره کرد به سمتی که باید برم... تشکر کردم وغرغر کنون از خیابون رد شدم... خدا لعنتت کنه آرزو... آخه زیست خاور تو سر من و تو بخوره... اگه اون انقدر لیست بلند بالا واسم نداده بود مجبور نبودم الان تنها و لرزون و ترسون دنبال دربستی باشم که ببرتم تقی آباد!
رفتم همون سمتی که راننده گفته بود ایستادم... یه نگاه به دور و برم انداختم... خدایا این مشهد مگه چقدر می تونه جا داشته باشه؟! از تهران هم شلوغ تربود... پر ماشین و آدم و سر و صدا! شاید چون عید بود انقدر شلوغ بود ولی واقعا آدمی مثل من تو اون شلوغی فقط تو دلش دنبال یه پناهگاه امن می گشت... یکی که مواظبش باشه و دیگه ترس تو دلش نباشه... شهاب! بهترین پناهگاه من! خودم کردم که لعنت بر خودم باد!
بالاخره یه ماشین پیدا شد و منو برد تقی آباد! البته تقی آبادی که نمی دونستم چه شکلیه و چه جوریه! اولش اون جا رو یه شهرک بیرون از مشهد تصور کردم ولی بعد از این که از ماشین پیاده شدم و فهمیدم هنوز تو خود مشهدم خیالم راحت شد... یه کم از ترسم کاسته شد... کرایه رو حساب کردم و راه افتادم... یه خیابون فوق العاده دراز که پر از کفش و صندل های مجلسی بود... خداییش کفشاش محشر بود. البته قیمتاشم محشر بود... همه بالای هفتاد هشتاد هزارتومن... کفش ارزون ارزونشون پنجاه تومن بود... اینم یعنی حراج کرده بودن! تو دلم گفتم:_«برو بابا... می رم حراجی های تهران کفش می خرم نصف این... چه خبره!»
ولی برای آرزو گشتم یه جفت صندل مجلسی خیلی توپ پیدا کردم... تا سرزانو بند می خورد و رنگش قرمز جیغ بود... پاشنه هاش عین میخ نازک و تقریبا پونزده شونزده سانتی بود... روشم پر بود از اکلیل قرمز... فروشنده موقعی که می خواستم بخرمش گرفتش زیر پروژکتور مغازش... لامصب یه برقی داد دلم آب شد... خیلی خوشگل بود. دلم می خواست برای خودمم بخرم منتها پولشو نداشتم... تازه شانس آورده بودم آرزو خودش به اندازه کافی پول برای خریداش بهم داده بود. صد و بیست و پنچ تومن ناقابل خرج اولین سفارشش... کوفتش بشه کفشش محشر بود... دلم گرفت...کاش شهاب بود...اون موقع بدون چون و چرا برام می خرید!!! یه آه کشیدم و از خیابون کفش فروش ها رفتم اون ور...حالا باید وارد زیست خاور می شدم...بازم یه فهش نثار آرزو کردم... لباس مجلسی بخوره تو سرش ایشالله !
*****
romangram.com | @romangram_com