#پرستار_من_پارت_251

_«سلام...»
خواست از کنارم رد بشه بره که صداش زدم:_«آقا بابک...»
برگشت طرفم.
_«بله...»
به صورتش نگاه کردم... دلم سوخت... شهاب بیشتر از اینکه خورده باشه زده بود... بیچاره کبود بود... گفتم:_«من خیلی تنهام ولی آدمایی مثل شما و علیرضا هیچ وقت نذاشتن بی کسیمو حس کنم...»
بازم سرش زیر بود... گفت:_«اگه می دونستم شوهرتونه هیچ وقت اون کار رو نمی کردم...»
تو دلم به خودم صد تا فهش دادم... از دروغ متنفر بودم... گفتم:_«تقصیر اون بود که هیچ وقت بلد نیست منت کشی کنه... به هرحال ببخشیدش.»
سرشو تکون داد و خداحافظی کرد و رفت... راه افتادم به سمت اتاقم... در رو که باز کردم اولین چیزی که تو چشمم اومد یه قاب عکس پسر جوون و چشم درشت بود...
چشماش مشکی بود و پوستش سبزه... نه گندمی بگم بهتره... ابروهاش تقریبا پر پشت و حالت دار بود... دماغش متوسط و لبهاشم قلوه ای... به نظرم صورتش موقع مغرور بودن خیلی خواستنی بود... وقتی می خندید جیگر می شدا... ولی اخم و غرورش دل هرچی دختر مختر بود رو آب می کرد!
عین جوگیرا پریدم سمت عکسش و قابشو خوابوندم رو تاقچه که دیگه چشمم بهش نیفته... نفسمو دادم بیرون و تکیه به دیوار خودمو کشیدم پایین... این چه دردی بود افتاد به جونم؟ عاشقش شدم و پسش زدم... باید ثابت کنه. من منتظرشم باید بیاد... اگه نیاد؟! میاد... میاد... مقنعمو از سرم کندم و مانتومو همون جا در آوردم... هنوز حال بلند شدن از روی زمین رو نداشتم. گوشیمو روشن کردم تا اگه پیام و میس کال داشتم ببینم... تا روشنش کردم صدای پیامکم بلندشد... وایــــــــی پنجاه و سه تا تماس از دست رفته از شهاب!!! دو سه بار هم خانم کیانی و علیرضا زنگ زده بودن... آرزو صدف و ارغوان هم که انگار نه انگار یه روز یه دوست بدبختی به نام یگانه داشتن. نه میس نه اس ام اس... هیچی !
شماره خانم کیانی رو گرفتم و منتظر شدم... بعد یکی دو دقیقه گوشی رو خودش برداشت...
_«بله؟!»
_«سلام...»
_«وای یگانه... تویی؟!»
_«بله... خوبین لیلا جون؟! آقای کیانی خوبن؟!»
_«خوبیم مادر... خوبیم... تو چطوری؟! خوش می گذره؟ همه چیز خوبه؟!»

romangram.com | @romangram_com