#پرستار_من_پارت_250
سرمو تکون دادم و از جام بلند شدم... از نماز صبح جا مونده بودم... سپیده آفتاب زده بود و من خواب مونده بودم... حقا که خواب توی حرم چه عشقی بود... رفتم داخل و یه گوشه رو به زور پیدا کردم و میون زنا روی فرش های قرمز و خوشگل حرم کز کردم... روبروی ضریح بودم. پشتم کتابخونه ی کوچولویی بود و پر از زیارتنامه های سبز... تکیه امو به اون دادم و به ضریح چشم دوختم... جلوم تار می شد و دوباره صاف می شد... تار چون اشک جمع می شد و صاف چون اشکام می ریخت... امام رضا... امام رضا من چه کردم با شهاب؟؟ اشتباه یا درست... دل شکوندم یا ناز کردم؟؟؟ دل سوزوندم یا دل خودمو خنک کردم؟ مگه من نبودم که می گفتم می خوامش؟ مگه من نبودم ازت خواستم شهاب رو بهم بدی؟ مگه من نبودم که روز اولی خواستم مال من بشه؟؟ مگه من نبودم که به نیلوفر حسودی می کردم؟! چرا پسش زدم؟ چرا نازکردم؟ چرا ازش دور شدم؟ چرا خودمو گم و گور کردم؟ چرا بعد دوریمون و بعد اون دلتنگیمون پیشش نموندم؟ من که باور کرده بودم!!! من که از عشقش ذوق کرده بودم... من که اعترافشو دوست داشتم... چیکارکردم من؟! درست بود یا اشتباه؟ امام رضا... نگهش دار... کمکش کن... کمکم کن... نمی دونم چیکارکردم؟ نمی دونم چیکار کنم؟ نمی دونم صلاح چیه؟؟ غلط کردم... نکردم... کردم... زیرلب زمزمه وار گفتم:_«یا امام رضا...»
ساعت هفت صبح بود که از حرم رفتم بیرون. بی هدف راه می رفتم. دلم واسه شهاب کباب بود... الان کجا بود؟! اون که خونه نداشت... الهـــــــــی یگانت بمیره... دیشب می گفت برات خونه شخصی می گیرم... دیدی قول داد بهم خوش بگذره؟؟ دیدی گفت داداش بی معرفتت؟؟ دیدی بعدش به غلط کردن افتاد و گفت تو نفسی اما نفس خودم نه خواهرم...
نریز اشک... یگانه نریز... اون می گفت... شهاب می گفت... نمی ریزم... به خاطر اون اشک نمی ریزم... دلم داشت پر می زد... چقدر دیشب خوب بود... چقدر تا صبح خوب بود... کناراون... وقتی کنار گوشم زمزمه می کرد... چه کردی یگانه چه کردی؟!
گوشیمو درآوردم... رو اسمش ایست کردم... بزنم... نزنم... بزنم... غلط کردم... غلط کردم گفتم برو... خواستم... خواستی چی یگانه؟؟؟ خواستی بگی من عاشقت نیستم؟! ولی اشتباه کردی... حالا هم تاوانشو پس بده... نفهمیدم تا خونه نازی خانم چه جوری دربست گرفتم و رفتم؟؟ فقط به این فکر می کردم که کاش دیشب دوباره برمی گشت... نه خوبه رفت... نه برگرده... خفه شو یگانه... خواستم بزنم زیر گریه... بازم... اما خودمو سفت و سخت کنترل کردم... مثل شهاب... اونم نخواست سرم داد بکشه نکشید... منم می تونم دیگه اشک نریزم... باید عشقشو ثابت کنه... به حرف که نیست... به عمله...
_«ممنون آقا... بفرمایین»
پول رو پرت کردم و زود رفتم پایین... بی توجه به این که راننده داشت صدا می زد برم بقیه پول رو پس بگیرم زنگ خونه نازی خانم رو زدم... بازم صدای کشیده شدن دمپایی روی موزاییک... بعد چند ثانیه هم در باز شد... نازی خانم با دیدن قیافه ی من ماتش برده بود...
_«یگانه... اومدی مادر؟!»
با بغض خودمو تو بغلش انداختم... گریه نکردم. نباید گریه می کردم. فقط بغضمو با عطر مادری اون رفع کردم... شهاب برمی گرده... بگو یگانه... آره به خودت دلداری بده برمی گرده... نازی خانم آروم منو از تو بغلش کشید بیرون.
_«پس شوهرت کو؟!»
دلم ریخت... خدایا منو ببخش... ببخش دروغ گفتم و حالام مجبورم... گفتم:_«رفت خونه دوستش...»
_«خدا مرگم بده... خونه دوستش چرا؟! نکنه از من دلخور بود هنوز؟!»
_«نه... نه نازی خانوم... خودش این جوری راحت تر بود...»
_«برو زنگ بزن بهش بیاد ناهارو باهم باشیم... خوب نیست... من از دلش در نیاوردم...
حوصله کل کل کردن با نازی خانم رو نداشتم... سری تکون دادم و گفتم:_«حالا ببینم چی می شه. فکر نکنم بیاد...»
بدون اینکه بذارم حرف دیگه ای بزنه راه افتادم که برم تو خونه... دم در... سینه به سینه با بابک روبرو شدم... با دیدن من مات موند ولی بلافاصله خودشو جمع و جورکرد و سرشو انداخت زیر.
_«سلام»
romangram.com | @romangram_com