#پرستار_من_پارت_249
بازومو محکم تو دستش فشار می داد... دردم گرفته بود و اونم خیلی عصبانی بود... صدام در اومد:_«آییییی دستم!»
دستمو ول کرد و چند قدم رفت دورتر و دستاشو رو کاپوت ماشینش گذاشت و سرشو انداخت پایین... می دونستم اشک چشمامو پنهون می کنه... هر چند من دیدم... وقتی دیدم حواسش نیست راه افتادم. از همون جا جلوی حرم. هنوز پشتش به من بود و هنوز داشت خودشو آروم می کرد سرم داد نزنه... نمی دونم چه مرگم بود فقط اینو می دونستم که باید ازش دور بشم... باید برم... همین الان برم و جوابشو ندم... باید اونو دنبالم بکشم... من نازشو قبلا کشیدم... حالا نوبت اونه!!! برگشتم نگاهش کردم... همه ی صورتشو تو ذهنم سپردم... باید یادم بمونه .اگه دلم تنگ شد براش قیافشو یادم بمونه... زیر لب جوری که خودم بشنوم گفتم:_«خداحافظ عشق من!»
رفتم... زود رفتم و داخل ورودی زنان شدم... دیگه می دونستم پیدا کردن من تو اون شلوغی عید محال بود... خوشحال بودم آدرس خونه نازی خانم رو نداشت. باید زنگ می زدم به بابک و علیرضا سفارش می کردم آدرس بهش ندن... اگه واقعا دوستم داره دنبالم میاد و پیدام می کنه... اگه هم نداره...
_«خانوم چرا ماتت برده؟؟؟ برو جلو دیگه...»
با صدای زن پشت سرم از جا پریدم. برگشتم یه کم نگاهش کردم و رفتم جلو... انقدر غرق فکر کردن به کار مزخرفم بودم که نفهمیدم صف رو معطل خودم کردم. وارد شدم و سلام دادم... الکی اشکام می ریخت. امام رضا رو صدا می کردم و ازش کمک می خواستم... یاد چشمای مشتاق شهاب افتادم... چه کردی یگانه؟؟ چیکار کردی با دلش؟؟ صدای گوشیم در اومد... مغزم هنگ کرد. این یکی رو یادم نبود... گوشی رو از کیفم بیرون آوردم. خودش بود. خواستم خاموش کنم دلم نیومد... باید صداشو می شنیدم... تشنه بودم... تشنه ی حرفاش... گوشی رو برداشتم ولی ساکت فقط گوش دادم.
_«ما امشب تازه همدیگرو دیده بودیم... لااقل می ذاشتی آفتاب بزنه بعد از پیشم می رفتی...»
صداش آروم و غم دار بود. ....چه خوب که عصبانیتشو کنترل کرده بود... این یعنی همون عشق... برای من عصبانیتشو کنترل کرده بود... به خاطر من دیگه داد نزد... اشکامو پاک کردم و دماغمو کشیدم بالا اما حرف نزدم... یه گوشه به دیوار حرم تکیه داده بودم و اون حرف می زد.
_«داری گریه می کنی؟! یگانه داری اشک می ریزی؟! آره؟!»
هیچی نگفتم ولی گریه ام شدت گرفت و مطمئن بودم صدای آروممو می شنوه... گفت:_«نریز اون اشکاتو... نریز فدات شم... نریز یگانه... یگانه... من... من...»
حرفشو ناتموم گذاشت. اونم داشت اشک می ریخت مطمئن بودم... صدای نفسای تندشو می شنیدم. کاش می تونستم مثل همیشه باهاش حرف بزنم و آرومش کنم... اما حالا باید یکی خودمو آروم می کرد... صدای شهاب رو شنیدم.
_«به خدا می خوامت... به پیر... به پیغمبر می خوامت... نکن اینکارارو با من... برگرد خوشبختت می کنم... برگرد می ذارمت روی چشمام... برگرد یگانه...»
داشتم از بغض و اشک خفه می شدم... دلم می خواست قطع کنم اما دلم نمی اومد... صداش روحمو آروم می کرد... روح پر از نیازمو... بهش احتیاج داشتم... محتاج محبت اون... فقط اون بودم...
_«چرا حرف نمی زنی؟! د یه حرفی بزن بشنوم صداتو... تو که داری جون به لبم می کنی... یگانه... جون کی رو قسم بخورم که بخواییش... جون مهدی؟ علیرضا؟ بابک؟ هان؟ حرف بزن... حرف بزن یگانه...»
دیگه طاقت نداشتم. داشتم دق می کردم... هق هقم بالا گرفته بود. تماس رو قطع کردم... قبلش با اس ام اس به علیرضا و بابک خبر دادم که چیزی به شهاب نگن و گوشی رو خاموش کردم... سرمو به دیوار تکیه دادم و همونجا روی صندلی های سنگی کنار صحن نشستم. به گمبد طلایی روبروم چشم دوختم و با صدای بلند گریه کردم...
_«خانوم... خانومم پاشو این جا نخواب... پاشو عزیزم...»
چادر روی صورتمو کنار زدم و به خانوم خادم روبرم چشم دوختم. با دیدن قیافم جا خورد... نمی دونم چه شکلی بودم که گفت:_«حالت خوبه؟!»
romangram.com | @romangram_com