#پرستار_من_پارت_248
ببین این عشق دریایی دلمو عفو دنیا کرد
تو ثابت کردی که می شه یه دریا توی دل جا کرد"
با لبخند بهم نگاه کرد... منم بهش نگاهی کردم و ناخودآگاه لبخندی زدم... دستم رو گرفت و گذاشت روی دنده... داشتم کم کم به معجزه اعتقاد پیدا می کردم...
تا حرم چون خیابونا خلوت بود زود رسیدیم. منم حرف نزدم. چرا لبخند زدم؟ چرا گذاشتم دستم تو دستش بمونه؟ نمی دونم یهو چی شد حسم کاملا برگشت... من زجر کشیدم... من برای عشقش خیلی اشک ریختم حالا اون راحت داره منو بدست میاره... شهاب هر دفعه ای صدام می زد جوابشو نمی دادم. هنوز از دستش دلگیر بودم. نزدیک حرم قبل از این که ماشین رو پارک کنه ایستاد. منم بهش فرصت حرف زدن ندادم و پریدم پایین. داشتم تند تند راه می رفتم که صدای بوق ممتد ماشینش به گوشم خورد. بی توجه بازم رفتم... دو سه قدم بیشتر دور نشده بودم که بازومو کشید و نزدیک گوشم گفت:_«چرا لجبازی می کنی یگانه؟! قرار شد با هم بریم داخل...»
_«ولم کن... ولم کن زشته وسط خیابون...»
بازومو ول کرد و چشم دوخت بهم و گفت:_»چت شد تو؟! تا دو دقیقه پیش که...»
پریدم وسط حرفش و گفتم:_«می خوام خودم تنها برم... حرفیه؟!»
_«خب چی می شه باهم بریم؟!»
_«دوست ندارم با هم بریم. می خوام خلوت کنم. برو فعلا نمی خوام ببینمت... برو...»
با چشمهایی غمگین چشم دوخته بود بهم... گفت:_«برم؟؟؟ یگانه من تازه امشب بهت رسیدم... برم؟!»
_«یادت باشه تو هنوز به من نرسیدی... آره برو...»
_«بدون تو؟! من... من می خواستم... می خواستم اگه جوابت... مثبت بود همین جا عقد کنیم... خواستم به مامان بابا بگم بیان...»
پوزخند زدم.
_«شهاب تو خیـــــــــــلی اعتماد به نفسی... فکر کردی منم مثل خودت عاشق و شیفته ام که زرتی عقدم کنی؟!»
با تعجب و البته چشمای پر از غم بهم نگاه می کرد... ادامه دادم:_«من با کسی که سابقه اعتیاد داشته و خودم ترکش دادم ازدواج نمی کنم... من با کسی که منو همیشه جای خواهرش می دید ازدواج نمی کنم... من با کسی که خانواده اش منو زیر حمایتشون گرفتن ازدواج نمی کنم... من نمی خوام زیر دین کسی باشم... من ترحم نیاز ندارم... عشقای این جوری که یه شبه به وجود بیاد نمی خوام... نمی خوام شهاب... برو به زندگیت برس... قول می دم دیگه ریختمو که هیچی، اسممو هم نشنوی... از هم خونه بودن با تو خوشحال شدم... سلام به خانواده برسون...»
شهاب کم کم داشت عصبانی می شد... بازم بازومو تو دستش فشار داد... سرشو آورد نزدیک... چشمای خوشگلش بازم اشکی بود... داشت اشکاش می جوشید و بیشتر می شد... زل زد بهم و گفت:_«لعنتی اومدی دیوونه ام کردی... وابسته ام کردی و حالا که خواستم جونمو پات بذارم کشیدی کنار؟!»
romangram.com | @romangram_com