#پرستار_من_پارت_246
سرشو بلند کرد و نگاهم کرد و سرمو انداختم پایین... دستمو گرفت... داغ شدم... اما سریع دستم رو کشیدم و گفتم:_«بس کن...»
_«یگانه...»
پریدم وسط حرفش و گفتم:_«چند تا سوال دارم... می خوام جوابمو بدی...»
_«تو جون بخواه... فقط... فقط اینقدر اذیتم نکن...»
آب دهنم رو قورت دادم و حرفم رو این طوری شروع کردم...
_«این تغییر رو دوست نداشتم... این که جلوی من به نیلوفر بگی عشقم و بعد اون حرفا رو بهم بزنی... خودت می دونی داری چه کار می کنی؟»
بعد از این حرفم بلند زد زیر خنده... بریده بریده گفت:_«دیوونه... اون که سهند بود!»
تقریبا با فریاد گفتم:_«چی؟»
با لبخندی که حالم رو دگرگون کرد ادامه داد:_«اون روزی که اومدی و با تهدید گفتی اگه نذاری من این جا کار کنم بابات همه ی اموالت رو می گیره فهمیدم با بد کسی طرفم... از همون روز اول زبون دراز بودی و جلوم کم نیاوردی... همش به خودم می گفتم این دختره تو این هیری ویری کجا بود دیگه؟ این دختره اومده این جا برای چی؟ بار اول که طعم غذاتو چشیدم گفتم شاید از بیرون گرفتی... اما بعد فهمیدم که این طور نیست... شدی بودی برام یه چیز جالب توی زندگی... با این که بعضی اوقات از دستت عصبی می شدم اما گاهی اوقات توی خلوتم تا ساعت ها به حرفا و کارات می خندیدم... از این که هیچی ازت نمی دونستم حرص می خوردم...»
به چهره ی مشتاقم نگاه کرد... خندید و گفت:_«فیلم هندی داری نگاه می کنی مگه؟»
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم که ادامه داد:_«یگانه شدی نفسم... نه اون نفس... نفسم شدی... شدی یه نیمه از وجودم... نه نه... شدی تمام وجودم... حسم رو دگرگون کردی... بهم نشون دادی که همه ی دنیا توی عشق به خواهر خلاصه نمی شه... فهمیدم که هنوز هم می شه برای ادامه دادن دنبال بهونه گشت... تو با اون چشمات... با اون معصومیتت دیوونه کردی دختر... یگانه تو تکی... یه دونه ای... یگانه ای... یگانه، یگانه ملکه ی قلبم می شی؟ می شی خانومم؟ می شی بهونه ی زندگیم؟»
_«اون وقت نیلو این وسط چکاره اس؟»
_«سهند بود خانومی... می خواستم امتحانت کنم ببینم حرص می خوری یا چیزی می گی یا نه؟؟؟ اما دیدم عین خیالت نیست که نیست... اونقدر اعصابم خورد شده بود که حد نداره... خواستم یه چیزی بهت بگم که دیدم رنگ به صورت نداری...»
دستمو توی دستاش گرفت و گفت:_«یگانه دوستم داری؟»
هیچی نگفتم که ادامه داد:_«یگانه ی من، می تونی به قلبم، به خواسته ی دلم جواب بدی؟»
با شنیدن لفظ "یگانه ی من" قلبم فشرده شد و حس قشنگی پیدا کردم... اما باید یکم براش ناز می کردم... دستم رو از دستش در آوردم و گفتم:_«می رسونیم حرم یا خودم برم؟»
romangram.com | @romangram_com