#پرستار_من_پارت_245

بازوم رو که نیشگون گرفته بود ماساژ دادم و به چهره ی خندون شهاب نگاه کردم... هنوز تو بهت حرفهایی بودم که شنیدم...
کمی از بهت خارج شده بودم... ناخودآگاه از جام بلند شدم که گفت:_«کجا می ری؟»
بدون توجه به شهاب راه افتادم و با سرعت از پارک خارج شدم... چادرم رو کمی بالا گرفته بودم تا زیر پام گیر نکنه... خدایا شهاب چی گفت... گفت دوست دارم؟ مطمئنم اشتباه شنیدم... این حرف ها اشتباه بودن... شهاب تا دو دقیقه پیش داشت راجع به نیلو حرف می زد... داشت بهش می گفت عشقم... دوباره صداش توی سرم پیچید... چه طور می تونه بهم بگه دوستت دارم اونم زمانی که جلوی خودم به یه نفر گفته عشقم؟ من شهاب رو این جوری نشناخته بودم... شهابی که من عاشقش بودم این نبود... نبود... با صدای بوق ماشین به خودم اومدم.
_«کجا می ری برسونمت؟»
با ترس به راننده نگاه کردم... یه مرد حدود چهل ساله بود... اصلا از نگاهش خوشم نیومد... راه افتادم که اون ماشین رو کنار پام زد کنار و از ماشین به سرعت پیاده شد... خواستم راهمو کج کنم که بازومو گرفت.
_«کجا می ری؟ می رسونمت...»
از لحنش خیلی بدم اومد...
_«ولم کن...»
با صدای فریاد شهاب از جا پرید... برگشتم و بهش نگاه کردم... داشت به سمت مردِ می رفت... دویدم به سمتش...
داد زد:_«برو تو ماشین...»
با عجز گفتم:_«شهاب ول کن... بریم...»
_«ساکت... برو»
_« شهاب... تو رو خدا...»
شهاب به سمت یارو رفته بود... اولین مشت رو حواله ی صورتش کرد... دویدم به سمتشون و دست شهاب رو گرفتم:_«بریم شهاب... تو رو خدا...»
با عصبانیت بهم نگاه کرد که گفتم:_«جون یگانه بسه... بریم...»
یارو داشت از دهنش خون می اومد... با عجز به شهاب نگاه می کردم که ولش کرد و اونم افتاد روی زمین... دستمو کشید و برد سوار ماشینم کرد... سرشو گذاشت روی فرمون... سکوت ماشین رو فرا گرفته بود... خیابون تاریک تاریک بود... آروم صداش کردم:_«شهاب...»

romangram.com | @romangram_com