#پرستار_من_پارت_244
دوباره اسمش رو آورد... الاناست که آتیشی بشم... سعی کردم خودم رو کنترل کنم... گفتم:_«نمی دونم... بالاخره بهتر از اینه که بخوام سربار کسی باشم...»
تاب رو نگه داشت و گفت:_«سربار کی؟»
شونه ای بالا انداختم و از روی تاب بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم.
_«نمی دونم... مامان و بابات... بالاخره اونا هم خیلی وقته دارن به من لطف می کنن...»
باهام هم قدم شد و گفت:_«این حرفا رو نزن، اونا خیلی تو رو دوست دارن... مثل نفسی براشون...»
از کوره در رفتم و گفتم:
_«بسه دیگه... من نمی خوام برای کسی مثل نفس باشم... تا کی باید همه بگن مثل نفسی؟ خسته شدم... این قدر نگو مثل نفس... من یگانه ام... نمی خوام نفس باشم... نمی خوام... نمی خوام... این قدر اذیتم نکنید... من نمی خوام توی دل همه جای نفس رو بگیرم... یا این که کسی فکر کنه من می تونم جای نفس باشم... من یگانه ام... با نفس فرق دارم و قرار نیست جای نفس رو پر کنم... اگه قراره کسی منو بخواد باید یگانه رو بخواد... نه صرفا برای این که جای نفس خالی نمونه منو دوست داشته باشید...»
دویدم و به سمت درختی و کنارش نشستم... نفس نفس می زدم... سرم رو به تنه ی درخت تکیه دادم... نفس عمیقی کشیدم... حالا خالی شده بودم...
آروم شده بودم... دلم سبک شده بود... خسته بودم از نگفته ها و حالا که گفته بودمشون دیگه راحت شده بودم... دیگه آروم آروم بودم...
سرم رو همون طور به درخت تکیه دادم و چشمام رو بستم... کم کم صدا ها رفتند و جای خودشون رو به آرامش قشنگی دادن...
*****
با حس این که یه نفر داره کنار گوشم حرف می زنه حواسم رو جمع کردم.
_«نکن این کارو با من... نکن یگانه ی من... تو یگانه ای... تو مال منی... این قدر عذابم نده دختر... تو جون منی... تو باید خانوم من بشی... تو باید صاحب قلب و زندگیم بشی... باید خانوم خونه ام بشی... باید بشینی رو تخم چشام... باید لحظه لحظه باهام باشی تا حست کنم... هرم نفس هات مالِ منه... چشمای قشنگت... همه چیزت باید مال من بشه... خودت باید مال من بشی... یعنی می شه قلب تو هم منو بخواد؟ یعنی می شه یه بار با عشق صدام بزنی؟»
با بهت چشمام رو باز کردم... این صدا صدای شهاب بود؟ امکان نداشت... من داشتم خواب می دیدم... با صدای لرزون گفتم:_«تو بودی؟»
دستام داغ شدن... بهشون نگاه کردم که دیدم دو تا دستم توی دست شهابه... زیر لب گفت:_«شنیدی؟ شنیدی حرفامو یگانه ی من؟»
چشمامو بستم و باز کردم که یه لحظه آخم رفت هوا... با تعجب بهش نگاه کردم که بلند خندید و گفت:_«خواب نیستی دیوونه... بیدار بیداری...»
romangram.com | @romangram_com