#پرستار_من_پارت_243
_«چرا این قدر رنگت پریده؟ ها؟ چت شده دختر؟»
چشمامو روی هم گذاشتم و سرم رو به صندلی تکیه دادم... شهاب... شهاب... شهابی که متعلق به نیلوفر بود و الان برای من نگران شده بود...
شهاب گفت:_«پیاده شو...»
به تبعیت از حرفش از ماشین پیاده شدم... به روبروم خیره شدم... یه پارک بود... خیلی به هوای تازه نیاز داشتم... بدون توجه به شهاب به سمت یکی از تاب ها رفتم و روش نشستم... چهار پنج دقیقه ای روی تاب نشسته بودم و خودم رو تکون می دادم... از بچگی عاشق تاب بازی بودم... با پام سنگ های روی زمین رو کنار می زدم که دستی رو روی شونه ام احساس کردم...
_«بیا بخور...»
بهش نگاهی کردم و قوطی رانی رو ازش گرفتم... سرد سرد بود... سردی قوطی حس خوبی رو بهم داد... چند دقیقه ای توی دستم نگهش داشتم که صدای شهاب بلند شد.
_«بخورش دیگه... رنگت پریده بود...»
بدون هیچ حرفی در قوطی رو باز کردم و مشغول خوردن رانی شدم... شهاب از جاش بلند شد و رفت پشت تاب...
_«می خوای تاب رو تکون بدم؟»
_«اوهوم...»
دو سه دقیقه هیچی نگفتیم که خودش بعد از اون سکوت شروع کرد.
_«یگانه؟»
_«بله؟»
_«جدا می خوای برای زندگیت از اون تصمیما بگیری؟»
خندیدم و گفتم:_«کدوم تصمیما؟»
_«همون تصمیما دیگه... مثل من و نیلوفر...»
romangram.com | @romangram_com